Friday, June 30, 2006
یه سال. تولدم مبارک!
من امروز یه ساله شدم. من و وبلاگم یه ساله شدیم. یه سال با شادی با غم با خشم با آرامش. این تنها جیزیه که کسی با من در لحظاتش شریک نبوده. در عمومی ترین حالت ها فقط خودم ازش لذت بردم. پارسال این موقع نمی دونستم چی می شه. حالا هم نمی دونم اما برام مهم هم نیست. جور دیگه ای دارم نگاه می کنم. و یه طورایی دید پارسالم به نظرم خنده دار میاد. نمی دونم. سال جالبی بود. اصلا به چیزی که فکر می کردم شبیه نبود. زیبایی های خودش رو داشت و نکته های خاصش رو. خوشم اومده!

دارم خونه تکونی می کنم. با ظواهر شروع کردم و به باطن هم می رسم. به اینجا هم رسیدگی می کنم. می شه. حالا بیشتر از هر وقتی مطمئنم که اختیار خیلی کارها به دست خودمه. من یه سال تجربه ی این رو دارم. تجربه ی به نسبت موفقی بود.

پ ن: یه کم توضیح به چند نفر بدهکارم. باشه سر فرصت.
Wednesday, June 28, 2006
بالاخره تموم شد. باورم نمی شه. همه اش فکر می کنم که باید کامپیوتر رو خاموش کنم. جزوه رو بردارم و بشینم تا یک بخونم. عین همیشه. وقتی شروع کردم به چرت زدن یه دو تا فحش به جد و آباد استاد بدم. ساعت رو کوک کنم برای صبح زود و بخوابم. عین همیشه. و صبح خواب بمونم. بیافتم تو پروسه ی کش دار صبحونه و هفت و نیم برسم دانشگاه. عین همیشه و بعد تازه کلنجار خوندن شروع می شه. عین همیشه. ولی نه. از فردا آزادیه! نه آزادی مطلق. یه جور تفاوت در وضع. هنوز انقدر ناامید نشدم که بگم زندان عوض می کنم. خوبم. ولی فکر کنم بعدا بگم. از حالا تا فردا صبح گمانم چند سری بنویسم. از اون چه که در فاصله ی سه روز گذشته رخ داده تا همه ی اتفاقایی که ننوشتم. دارم خفه می شم.

زندگی بدون امتحان با فیلم و سینما و مهمون و گردش بسیار زیباست. بسیار بسیار زیبا!


***
قضیه ی دوست پسر مفصله. اولین رو به رویی های من با پسرای هم سن و سالم، تو دانشگاه بود. ممنوعیتی هم در دوست شدن با پسرا نداشتم. اما فکر می کردم همه با هم برابرند و همه آدم رو به چشم یه انسان می بینند. اوج ایده آلیستی! طول نکشید که بفهمم قضیه اینجوری ها هم نیست. با این وجود تو گروه های مختلف با دخترا و پسرا دوست شدم. به اون مفهومی که بهش می گن "دوستی معمولی". تقریبا همه شون هم خیلی زود فهمیدن که من تو مایه ی این حرفا نیستم ( اون وقت نبودم). با هم خیلی خوب و نزدیک و راحت و صمیمی بودیم و شاید هنوز هم هستیم.
من برای همه ی دوستام یه جور بودم. همه کار برای همه می کردم. انقدر که گاهی صورت دخالت می گرفت. بعد یه موجی از اتفاقات پیش اومد و سوء تفاهم ها. یکی تلنگر رو زد: این کارا رو دخترا برای دوست پسرشون می کنند. حال پرسیدن نگران شدن پیگیری کردن زیادی همراه بودن. نمی دونم. فقط ایناش رو فهمیدم. ولی من با همه اینجوری بودم. جدا از مشکلاتی که بعد از اون تلنگر به وجود اومد به این فکر کردم که شاید باید در ارتباطاتم تجدید نظر کنم و شاید بودن کسی که دوست نزدیکی باشه این انرژی رو تخلیه کنه. فکر کردم شاید حق با اون یه نفره. شاید من باید یاد بگیرم. و به این هم فکر کردم که این بخشی از زندگی اجتماعیه. من یه قفس ساختم و خودمو انداختم توش که من بلد نیستم و نمی تونم. با خودم لج کردم که چشمام رو باز کنم و ببینم و یاد بگیرم.
می خوام سعی کنم. تا حالا نکردم ولی حتی نمی دونم چطور باید شروع کرد. اصلا نمی دونم دارم راجع به چه نوع روابطی حرف می زنم. نمی خوام یکی بیاد برام کلاس آموزشی بذاره که اینو بگو این جوری باش. می دونم این از اون دسته مسائلیه که هر کس تجربه ی شخصی خودش رو داره. با کمال وقاحت می گم می خوام یاد بگیرم دوست پسر داشته باشم. با آدما دوست باشم. در همه جهت. نه فقط اون جوری که تا حالا بوده. می خوام یاد بگیرم امتحان کنم تو این امتحان رد یا قبول بشم. برام مهم نیست. بهش دارم به شکل یه بازی نگاه می کنم مثل منچ (مثلا) که چند نفر با همند. بازی می کنند. یکی می بره ولی بحث بردن نیست. همراهی در بازیه.

دوست من: فکر نمی کردم اون یه جمله ی من توجه کسی رو جلب کنه. از نظر دادنت بی نهایت سپاسگذارم. نه. نرفتم. چون می ترسیدم. چون نگران آینده ی چیزی بودم. ولی الان دارم فکر می کنم این مسئله ی حاله. شاید از معدود موضوعاتیه که آینده خیلی توش مهم نیست. نیدونم. فقط می دونم مثل آدمی هستم که کنار زمین اسکیت وایساده و بازی بقیه رو نگاه می کنه. تصمیم گرفتم برم جلو یه جفت کفش بگیرم و برم تو گود. ممکنه بخورم زمین ولی الان نگران اون وقت نیستم!

***
یه نفر رو امروز لت و پار کردم. من از پسرایی که تو دانشکده سیگار می کشن متنفرم. به نظرم این آخر بی شعوریه که آدم تو فضای بسته ی عمومی سیگار بکشه و بیشتر کلافه می شم وقتی دوست مریضم رو می بینم که میاد و می گه بوی سیگار میاد نمی تونم نفس بکشم. من نمی تونم اکسیژن وارد کلاس کنم ولی می تونم پسرا رو بیرون کنم! و امروز به حساب یکی که خیلی هم افه می ذاره رسیدم. باور نمی کرد این من باشم. حتی به نظرم یه موج هم رفت تو فاز این که دارم از سر خوبی و برای خودش می گم. منم محکم وایسادم که از این خبرا نیست و من این اعتراض رو به همه می کنم. گذاشتم پشت این قضیه. مخصوصا و بیشتر به خاطر دوستم. شعور چیز خوبه به خصوص برای آدمایی که ادعاش رو دارند.
***
با افلاطون مستقیما و با گلی راجع بهش کلی ماجرا داشتیم و البته با ابوی محترم. من پیگیر مسئله ای برای این آدم بودم. ملت دور ور داشتن که چه خبره؟ نکنه خبریه؟ اون بیچاره هم دو حال داره یا روحش خبردار نیست یا خبردار هست! نمی دونم. به هر حال مایه ی تردید من جمله ی آخرشه که راه ارتباط رو باز می ذاره. سابقه ام داره تو گوشم فریاد می زنه: بهش فکر نکن. به موقع و به خوبی یه اتفاقی می افته. ولی متاسفانه اطرافیان! هم دست از سر کچلم بر نمی دارن. گلی می گفت برو شارژ امتحان بده. میاد سر حال میای! البته عواقب این اظهارنظرش هم یه اردنگی وسط راهرو بود و این که دنبالش تا اون سر دانشکده دویدم! و متاسفانه ایشون راست اومدن در ضایع ترین حالت کنار من نشستن! و در ادامه ی بدبختی گلی برگشت و ما رو دستگیر کرد. من نمی دونم چه امتحانی دادم. اولی رو که یه بند حرص خوردم. دومی رو هم یه ریز خندیدم.

***
رفیق رو دیدم. و امید رو از دور. نازی هم زنگید. یه ذره سر به سر رفیق گذاشتم. بهش گفتم روح سرگردان و دادش در اومد. خوب بود دیگه! در کمال پست فطرتی و توقع هی وایسادم ببینم حرف رو می زنه. مخصوصا چون خودش مناسبت رو قبلا یادآوری کرده بود و دیدم که نه خبری نیست. یه خورده حالم بهتر شد. از حجم عذاب وجدانم کم کرد و احساس کردم که درست فهمیده بودم. وضع و روابط تغییری نکرده. البته می خوام به زودی یه زلزله ی اساسی راه بندازم. امید با وجود این که مطمئنم من رو دید به روی مبارکش نیاورد. من می تونم گاهی خیلی خیلی بدجنس بشم. من باید می رفتم جلو؟ به درک نمی رم. نرفتم. نخواهم رفت! نازی بد موقعی زنگ زده بود ولی باز هم وسط حرفاش یه چیزایی پروند که ناراحتم کرد. گفتم از مهری چه خبر؟ گفت کادوت دست منه. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم گفتم چرا هر وقت حالتون رو می پرسم حرف کادو رو می زنید؟ یکی می گه نشونه ی به یاد داشتنه ولی من از این آدما این رو نمی پذیرم. این جوری نبودن. تیکه های ناجوری تو این دوبار انداخته. من تو چند ترمی که دانشجو بودم تو زمان امتحانا هیچ وقت زندگیم و تفریحم رو تعطیل نکردم. مخصوصا تو امتحانا پای همه جور بیرون رفتنی بودم حتی اگه در طول ترم نبودم. اینا بودن که با اسم امتحانای آخر ترم دیگه کسی رو نمی شناختن. این دفعه دیگه حوصله ی رفتن و بدخلقی دیدن و انتظار قبول "ما امتحان داشتیم" رو نداشتم. با توجه به این که امتحانای خودم از نظر برنامه فاجعه بود. نمی خوام در ارتباط باشم. با اینا. خلاص. زهرا رو هم به سردی امروز رد کردم. ناراحت می شه ولی مهم نیست. از این جور روابط حالم داره به هم می خوره. وقتی گلی نق می زنه از زندگی اجباری بدم میاد من با خودم فکر می کنم من دوستی های اجباری دارم. و حالم داره از این دوستی ها به هم می خوره.

***
استاد الف بی نهایت امروز و دیروز تحویلم گرفته و من به شدت امیدوارم. فکر کنم که نیفتم. یعنی یکی رو گفت قبول شدی و البته من باید خر باشم که باور کنم دوازده شدم با قیافه ی اون! و دومی رو هم بهتر دادم!

***
سعید آدم جالبیه. راحتیش گاهی شگفت زده ام می کنه. ولی به نظر بچه ی خوبی میاد. امروز خوب راه اومد. گفتم: تابستون شروع شده؟ می شه تبریک گفت؟ و گفت آره. جور خاصی فکر نکنم بشیم ولی با همین جور غیر خاص احتمالا به زودی پرستو (دومی که اول باهاش دوست شدم!) چشمم رو از کاسه در میاره!

***
یکی کمک می خواست. رفتم کمکش. کار مهمی نبود اما این خوره داره می خوردم که برای کمک به اون رفتم یا برای خلاص شدن از دست مصطفی و وراجی هاش. گلی می گه فرقی نداره. ولی به نظر خودم داره. در این راه یه بنی بشری اومد که یه خانم خوشگل اومدن کمکتون. طرف خودش آدم سر به زیری بود ولی نفر پشت سری هشت تا چشم قرض کرده بود و من حرص می خوردم! خوبه حالا ریخت خاصی هم ندارم!

***
خیلی وقته گلی گلی می کنم. دلیلش اینه که در سه هفته ی گذشته در غم و شادی در رنج و آسانی در دوستی و دشمنی با هم بودیم. اگه اتفاق خاصی هم نیافته تا آخر تابستون با همیم.

***
خدای من کمکم کن با گلی باشم. تا جایی که راهمون با همه، و ما رو به جاده ای هدایت کن که بیشترین مسیر مشترک رو داشته باشیم. خدایا فیلسوف رو به راه بیار. و خیر رو برای هر دوشون پیش بیار. خدایا کمک کن به اون چه که می خوام برسم. بتونم تغییر ایجاد کنم. راه بیافتم. تکون بخورم. خدایا یادم بده با آدما چطور باشم. دوستیم رو با رفیق و افلاطون و فیلسوف چطور شکل بدم. خدایا به همراه کمک کن. اگه کمک به اون دوری منه باشه. ولی دلم براش برای منطق عجیبش و رفتار خاصش تنگ شده. خدایا اگه هم مسیری ما مانعی برامون نیست همراهمون و همراهیمون کن. خدایا کمکم کن بخونم. تا جایی که می شه. جلو بیافتم و عقب افتادگیمو جبران کنم. سر عقلم بیار! من هستم تا آخرش هم هستم. جا نمی زنم و می خوام بازی کنم.
Monday, June 26, 2006
روز خسته کننده ای بود. ولی یه امتیاز داشت. به قرار دیروزمون پایبند موندم. گرچه گلی می گه نتونسته! خیلی خیلی خسته ام. انگار یه کوه کندم. نمی دونم افلاطون چه طوره! سر امتحان که زیاد جالب نبود. بعدا گفت خوبه ولی به گمانم امشب کابوس چهارشنبه رو ببینه!
پی نوشت پست فطرتانه: وسط امتحان ببینی اون پسر خوشتیپه یه حلقه دستشه، حال خوبیه نه؟ ! اگه یکی که فقط سه دقیقه تو حال خراب دیده بودتش هم بگه من می دونستم! حال بهتری می شه نه؟ به هر حال حکم امروز صبح گلی کاملا نافذه: من ( یعنی خودم، میترا) یه شلغمم و وصله ی دوست پسر بازی به من نمی چسبه. (جای یکی خالی که اینو بخونه!)

چرا همه دارن می رن؟ friendsنیمه تعطیله. روزبه یه مدت برگشته بود که اونم اعلامیه ی در خواست مستاجر داده. می گه حوصله ندارم. عسل که افسرده است. دوست عسل رو هم یه نامردی مجبور به کوچ کرده! وقتی خوندم حالم حسابی گرفته شد. بابا صد دفه گفتن اگه نوشته های کسی براتون آشنا زد رسما اعلام نکنین. بذارین تو حال خودش بمونه. منو که اگه یکی بکشفه فکر نکنم عین خیالم باشه. یعنی راستش حال ندارم از اول فکر کنم و فضا بسازم و اسم بذارم. اگه هم یه آشنا به اینجا کشیده بشه به دو سوت می فهمه من کیم. در مورد رفیق که شک ندارم. به سرعت می فهمه اونم با تکیه کلاما و سوتی های خاص من. یه خورده ممکنه پازل اسم ها طول بکشه ولی اونم زیاد دووم نمی یاره.
نیک آهنگ حالش گرفته است. حاجی واشنگتن هم مسافرت تشریف دارند. این صاحب ایکاروس هم که به سلامتی از وقتی من یافتمش دیگه نمی نویسه. کورش علیانی هم گویشن رو روی هوا ول کرده. راوی قصه های عامه پسند یه مدتی غیب بود که به سلامتی برگشته. شایع کرده بودن! که داشته درس می خونده! الله اعلم! منتها انگار در غیبت یه چیزی خورده تو سرش. به نظرم گیج می زنه.

مرده شور این امتحانا رو ببرن که همه ی جمعیت دانشگاهی از زمانی که اسمش میاد خل می شن.از وبلاگ نویس های محترم بگیر تا رفیق و اعضای مجمع و همراه و فیلسوف و زهرا و البته خودم منتها در جهت دیگه ای! ( من اونم که سه روزه دارم روضه ی " وقت امتحاناست جدی نگیر" می خونم؟ به گمانم همونم!)



پ ن: اون بالایی ها همشون قاعدتا لینک می خواست ولی حال ندارم. اگه بنی بشری خوند و کنجکاو شد لینک همه شون این بغله! آخر تنبل بازی!
Saturday, June 24, 2006
بلاهت! حماقت! خریت!
من به نوعی سند افتادنم از چهار واحد در اختصاصی رو امضا کردم. من با دست خودم یه کاری کردم که دو ترم دویدنم باطل شد. من ابلهم. خدا فردا رو به خیر بگذرونه و روزی رو که استادم ورقه مو صحیح می کنه!
Friday, June 23, 2006
پست شیرقهوه ای!
باران خیلی وقت پیش گفته بود:
گاهی وقتا با یکی میریم بیرون، میریم یه جای خوب و یه شیرقهوه ی خوب می خوریم ولی بهمون نمی چسبه! حوصله ی طرف رو نداریم یا فکرمون مشغول اتفاقات دیگه است.
گاهی وقتا با یکی میریم بیرون و طرف اصرار می کنه که بریم یه قهوه بخوریم! یه شیرقهوه ی مزخرف به خوردمون می ده و یه دو ساعتی مثلا صحبت می کنیم که کاملا زورکیه و هیچ کدوم حوصله ی اون یکی رو نداریم.
گاهی وقتا با یکی میریم بیرون و میریم یه شیرقهوه ی معمولی می خوریم. قهوه اش مزه ی خاصی نداره اما صحبتی که می کنیم باعث می شه همون قهوه ی بیمزه هم حسابی بهمون بچسبه!


دوشنبه ما یه قهوه ی خوب خوردیم. حالمون هم خوب نبود. اما چون هدفی داشتیم- حتی اگه این هدف رو در کلاممون بیان نکردیم- چون هر دوتامون می دونستیم چرا اونجا نشستیم بهمون چسبید. حتی با وجود این که زیاد هم نموندیم. با وجود این که بقیه ی راه رو تند رفتیم که به موقع برسیم. با وجود این که یکی احضارمون کرد. با وجود این که یکی بعدا موی دماغ شد و یکی اصلا تحویل نگرفت. با وجود همه ی اینا خوب بود. چون هدفی داشتیم و بهش رسیدیم. مهم بودنمون بود و جمع شدنمون.

***
زدم تو خط شیر قهوه!

تن تو
چون یک فنجان شیر قهوه است
خوش رنگ و خوش عطر
و در آغوش گرفتن تو مطبوع است
چون نوشیدن شیر قهوه
در ساعت پنج عصر یک روز سرد زمستان
روح تو
به گیاه هرزه ای می ماند
که بی پروا شاخه ها و گل های ریز خود را
به اطراف پراکنده است
من این پیاله ی گرم و خوشبو را سر می کشم
و صورت خود را
در شاخ و برگ های وحشی تو
پنهان می کنم.

بیژن جلالی



نگاه خیلی قشنگیه! خیلی خیلی قشنگ!
( والبته اگه من فردا امتحانمو خراب نکنم می تونم قشنگ تر هم ببینمش!)
عین پارسال
می خواستم وایسم  سوم تیر بگذره بعد بنویسم. اما نشد. یادم می ره و بعد دیگه حوصله اشو ندارم.

بیست و شیش خرداد بود. من و نازی تو اتاق اون نشسته بودیم و رفیق زنگ زد. می خندیدیم و من شروع کردم قیافه ی نازی رو کشیدن. از همون دلقک بازیای همیشگی. رفیق گفت به میترا بگو به معین رای بده. منم گفتم زهی خیال باطل ( یا یه چیزی با همین مضمون. درست یادم نیست). نمی خواستم رای بدم. و ندادم. چراش هم نه اون وقت به کسی ربط داشت و نه بعدا ربط پیدا کرد.

بیست و هشت خرداد بود. همه مون با هم امتحان داشتیم. خونده بودم ولی نه زیاد جالب. وایسادیم به حرف زدن دم در دانشکده. بعد بچه ها رفتن پایین و من رفتم سر امتحان و یه امتحان بسیار آسون رو به شدت خراب کردم. فقط به خاطر همون چهل دقیقه حرف زدن. اونجا یاد گرفتم و بعدا هم سعی کردم رعایت کنم که امتحان هر قدر هم بی ارزش باشه به هر حال مهمتر از چارتا مزخرفیه که می شه نیم ساعت بعد هم گفت. وقی رفتم پایین پیش بچه ها علی هم بود و بحث شیرین انتخابات. هنوز معلوم نبود که کی بیشترین رای رو آورده و علی می گفت: خوشبینانه است ولی ممکنه معین رای بیاره؟ بحث شد. و کار به جایی رسید که رسما داشتن منو تکفیر می کردن. برای بار هزارم یاد گرفتم باآدمای کله خر داغی که دچار شکست شدن نباید بحث کرد حتی اگه شکستشون هنوز خیلی محرز نباشه.

بیست و هشتم خرداد بود. رعنا رو فرستادم سر امتحان و خودم رفتم کتابخونه ی بالا. نازی بود و امید. یادم نیست پرستو هم بود یا نه. به نظرم نبود. دم در یه تلویزیون فسقلی گذاشته بودن و نزدیک ساعت اخبار که می شد یه جمعی می رفتن ببینن که آخر و عاقبت انتخابات چی شده. نزدیکای ساعت هفت اگه اشتباه نکنم چل نفری اونجا جمع شده بودیم. وقتی خبر خونده شد یاس تو کتابخونه موج می زد. همه ناامید شده بودن و خیلی ها افتاده بودن رو موج مزخرف گویی ناشی از سردرگمی! یکیش ماها. چرت و پرتایی گفتیم که خوشبختانه من نوشتمشون. دو هفته پیش که جزوه هامو در آوردم دوباره کلی به اون حالمون خندیدم. به حماقتمون.

بیست و نهم و سی ام یادم نمیاد خبر خاصی بوده باشه.

سی و یکم به نظرم بود که رفیق رو دیدم. اومده بود و داشت خودش رو برای رای جمع کردن می کشت. برام قابل درک نبود. که این آدم وسط امتحانا این جوری کنه! هنوزم به سختی باور می کنم.

اول تیر به بحث انتخاباتی گذشت. انقدر خسته و عصبانی بودم که دیگه برام فرقی نمی کرد بحث بکنم یا نه.

چهار تیر حتی همکلاسی های بیغ من هم در حال جیغ جیغ بودن و من جرات نکردم برم پایین پیش بچه ها. خیلی
خیلی دلم می خواست قیافه ی رفیق رو ببینم وبعدها هم خیلی خودم رو سرزنش کردم که چرا به حرف نازی گوش کردم. نازی هم افتضاح بود. هیچ کس باور نمی کرد. من خیلی تو باغ این حرفا نبودم. برام زیاد فرق نمی کرد.

دو هفته ی عجیبی بود. خیلی خیلی عجیب تر از اون که بشه فکرش رو کرد. چیزایی از آدمای مختلف دیدم که عمرا بتونم وقت دیگه اینا رو ببینم و بفهمم. آدما وقتی خسته اند یا به هر دلیل دیگه ای ذهنشون درگیره راحت تر جنمشون و فکرشون رو نشون می دن. من خیلی ها رو تو اون دو هفته بهتر شناختم. و گاهی فکرمی کنم اون زمان، اون موج همراهی و دعوا و گیجی، اگه نبود، من حالا حالا ها داشتم سر یه مسائل خیلی معمولی با دو سه نفر سر و کله می زدم. خوب بود. بد بود. عجیب بود.

***
یه کاری کردم و پشیمون شدم. امیدوارم افتضاح به بار نیاورده باشم. نمی دونم هر چی می شه بشه. فعلا که شعار هفته اینه: برای خودت زندگی کن!

روز مسخره ایه. هیچی نخوندم. محض رضای خدا هیچی. عوضش خدا خروار ول گشتم! کار داره از ماجرای نمره ی خوب می گذره و به پاس کردن می رسه!
دیشب با نازی حرف زدم. گوشی رو گذاشتم و با خودم فکر کردم نمی شد این گپ پیش نمی اومد؟ بچه تو سه روز صبر کردی خوب بیخیال بقیه اش می شدی! تو که استاد تاخیری اینم روی بقیه ی فس فس ها و تاخیرات! حوصله اش رو ندارم. حوصله ی هیچ کدوم از اعضای مجمع شیطنت رو ندارم. باید یه راهی پیدا کنم و همه ی روابط رو قطع کنم. خلاص! آره جون خودم. به همین راحتی. من گفتم روابط قطع اونا هم گفتند باشه چشم! عمرا! تازه اون وقت اول بدبختیه و ماجرا شروع می شه. که چرا و نه  و نکن و ما هستیم و بیا با ما باش و تو چرا هیچ وقت نیستی و ... . مگه دفعه ی اولمه؟ آره خوب به انواعی دفه ی اولمه. هیچ وقت تا تهش نرفتم. هیچ وقت! عرضه اش رو نداشتم.

چرا همه چی داره عین پارسال اتفاق میافته؟ مشکل اردیبهشت، دعوای وسط خرداد، خل بازی و انرژی سه برابر آخر خرداد، و موج افسردگی اول تعطیلات. من حوصله ی ماجرا های ده تیر تا ده مرداد پارسال رو ندارم.
Wednesday, June 21, 2006
شب سیه
مرسی. جواب سه چار تا سوال من رو با هم داد. و فکر کنم خودش هم نفهمید. خوبم. خوبم و عجیبه که خوبم.
دارم رفتارای مختلف رو امتحان می کنم که ببینم کدومشون معقول تره و بیشتر به حال من می خوره. و در این راه خل بازیایی در میارم که نگو و نپرس!
صبح خیلی خوب درس خوندم. خودم باور نمی کردم. یه نفر هم که اول صبح شارژم کرد. روزگار باحالیه. پارسال گفتم پایان شب سیه سفید است. من اینو قبول دارم چون بر عکسش هم صادقه و پایان روز سپید هم سیاهه. برای همینه که دارم با تمام وجودم از این حالم لذت می برم. چون می دونم دیر یا زود یه موج دیگه از عجیب بودن شرایط شروع می شه. و غیر قابل اجتنابه. پس بذار الان به دل راحت و چشم سیر خوش باشم که اون وقت رو به غرغر این که از فرصت حالام هم درست استفاده نکردم نگذرونم.

عجب چرت و پرتایی نوشتم!
Tuesday, June 20, 2006
به نسبت انتظاری که داشتم روز خوبی بود. امتحانم زیاد جالب نبود. به دلایلی که فقط خودم می دونم و خدا و استاد هم بعدا می فهمه! زهرای هم کلاسی صبح تحویلم گرفت و کلی خر کیف شدم. مرغ عشق ثانی و دوستش هم همین طور. گلی خراب بود. موندم پیشش. گوش کردم. خندیدم. راهنمایی کردم (مثلا). نمی دونم. سعی کردم فقط باشم. شاید این تلاش من در فراموش کردن امروز باعث خوب بودنش شد. زهرا اس ام اس زد که شب باهات حرف می زنم. رعنا زنگ زد که بعدا می بینمت. سایه زنگ زد که اوستا باهات کار داره. با اوستا هم یه کنتاکتی داشتیم. خوب بودم. پست فطرتانه است ولی از سرد بودنم در ارتباط با همه شون لذت بردم. همون قدر که لازم بود عکس العمل نشون دادم نه اون قدر که فکر می کردم اگه برعکس بود دلم می خواست اونا ابراز احساسات کنند. کاری که قبلا همیشه می کردم. با گلی رفتیم یه قهوه خوردیم. زیر سقف آسمون. حالش زیاد جالب نبود اما به نظرم همین که رفتیم دنبال این کار یه ذره بهتر شد. از بلاتکلیفی هیچ کاری نکردیم در اومد. الان خوبم. اگه این حال رو تا فردا این موقع بتونم حفظ کنم و درست هم ازش استفاده کنم نور علی نور می شه. فقط بیست و چهار ساعت کافیه. فقط.

پ ن: من واقعا درک نمی کنم که این ملت چرا اینجورین؟ با یکی دعوا می کنی یکی دیگه بهش بر می خوره و پشت چشم نازک می کنه و جواب سلام نمی ده. جوکند به خدا! والا!
Monday, June 19, 2006
خنده داره و گریه دار! دیشب عجله داشتم. هر کاری می کردم نمی تونستم یه وبلاگ و یه ایمیل رو باز کنم. وقتی بالاخره باز شدند دو تا خبر عجیب شنیدم. یه مشکل یه نفر و یه جوک یه نفر دیگه. برای اینه که می گم خنده داره و گریه دار. برای دوستم نمی دونم باید چه کار کنم. یعنی کاری هم نمی تونم بکنم. حتی ابراز همراهی یا همدردی. باید سکوت کرد و صبر. و این یکی، برای این هم نمی تونم کاری بکنم. آدم به هر ایمیلی جواب نمی ده که ولی به هر ایمیلی می شه صد قرن خندید و ما از دیشب شروع کردیم به خندیدن به این. تا آخر و عاقبتمون چه شود.

دیروز جایی بودم که هرگز تا آخر عمرم امکان نداره دوباره در اون حال باشم. جای همه خالی من نه فقط فوتبال دیدم بلکه یه فیلم سینمایی هم از خل بازی اطرافیانم دیدم! بازی خوبی بود. مخصوصا که من از اول تا آخرش خندیدم.

زدم به موج خل بازی. تا این فردا بگذره. امید وارم این خل بازی بیشتر از ده روز طول نکشه.

****

خبر یه جمله بود. مُرد. یه نفر. یه کسی که می دونستیم اما دلمون نمی خواست باور کنیم. یکی که در نزدیک بودن پایانش شک نداشتیم اما هر روز دعا می کردیم این اتفاق نیافته. اما افتاد. این اتفاق افتاد. و رفت. برای دخترش توان آرزو می کنم و صبر. و برای همه.

****

بازم برزیل برد. بازی فوق العاده ای بود.

****

من باید الان شاد باشم. فردا روز منه. امروز روزم بود. اما نیستم. چون دوستام ناراحتن. چون یکی یه عزیز از دست داده. چون همه عین ... امتحان دارن و من دلم براشون می سوزه. چون خودم دو زار از درسی که باید بلد باشم بارم نیست. چون اوضاع مزخرفیه. دلیل نمی خواد که!

واقعا نمی دونم فردا چه طور باید با این بچه رو به رو بشم. نمی شد اینجوری نشه؟ من بلد نیستم به یکی دلداری بدم. من بلد نیستم جلوی کسی که مطمئنا از امتحانش زیاد چیزی بلد نیست ادای آدمای خوب رو در بیارم. بلد نیستم بگم منم نخوندم حتی با وجود این که واقعا نخوندم.
خدایا خداوندگارا من باید فردا چه کار کنم؟ چه کاری از من بر میاد؟ می ترسم عین همیشه زیادی برم جلو و همراهی کنم و کار خراب بشه یا عین بعضی وقتای دیگه وایسم عقب و بگم خوب باید خودش یه کاری بکنه و کار خراب بشه. خدایا من که آخرش خرابش می کنم چرا اینجوریش کردی؟ من باید فردا به یه آدمی که شاید حتی هیچ کس هم ندونه که چشه چی بگم؟ گاهی فکر می کنم با این تفکرات من فردا خوردتر از اونم و اون باید منو جمع کنه! نمی دونم. خدایا هر کاری می کنی خیری درش هست فقط لطفا بذار ما هم این خیر رو ببینیم و انقدر گیج نزنیم. آمین.
Friday, June 16, 2006
آب یخ لطفا
درررر ... زینگینگ

- سلام
- سلام
- ببینم تو امشب خونه ای؟
-چطور؟
- می خواستم زنگ بزنم حالت رو بپرسم.


کسی آب یخ داره؟

اینه روزگار من! بعد هی میگید چرا داد می زنی!
تخته ی کلاس
نمی دونم. شاید نباید این حرفا رو بزنم. شاید نباید دیگه فکر کنم. ولی این دوماه از زندگی منه. دو ماه شلوغ. و انقدر پیامد داشته که حالا حالا ها هر اتفاقی منو بر می گردونه به این دو ماه و به یادم میاره که چه کارهایی کردم.  می نویسم. شاید ورش داشتم. شاید موند. شاید فرستادم برای کسی شاید هم به ته نرسیده همه رو دیلیت کردم.

یکی داره یه چیزیایی می نویسه که نمی فهمم چقدرشون به من مربوطه. نمی دونم منم یا فرد دیگه ای. نمی دونم درست دارم می فهمم یا اصلا قضیه به من مربوط نیست. واقعا نمی دونم.  اگه به من مربوط باشه خوب به نوعی نشون دادن غیر مستقیم دیدگاهشه و راهی برای من که بفهمم چی بود و از این به بعد چه اشتباهایی نکنم. اگر نه هم که هیچ. امیدی به فهمیدن این مسئله ندارم. نمی گه. نمی نویسه و حتی هفتاد درصد مطمئنم که نمی خونه. نمی دونم چی می شه.

اون کسی که حماقتی در وجودش نهفته است و هر لحظه می گه بیدارم می تونم من باشم. می تونم هم نباشم. من زمانی ب بودم. هنوزهم در جهتی هستم. ولی نمی دونم چقدر از این ب ها به من مربوطه. اون ب که مارمولک بازی در آورد، اون ب که طبق معمول غرغر کرد، اون ب که سابقه ی خرابی داره. می شه باشم می شه نباشم. به هر حال ب یا میترا یا هر کدوم دیگه از شخصیت های من! این منم که دارم حرف می زنم. می خوای اینجوری بخون. می خوای طور دیگه ای بنویسم.

آدما تخته ی کلاس نیستند که هر کس اومد یه چیزی روشون بنویسه. استاد درس بده دانشجو مسئله حل کنه و تو زمان استراحت بین کلاسا یه عاشق شعر بنویسه یه دیوونه فحش بنویسه یه بی عقل مانیفست بنویسه و هر کدوم از اینها وقتی خواستند برن یا رفتند و کسی جاشون اومد تخته پاکن بگیرن دستشون و همه رو پاک کنند. هیچ اثری نمونه. هر آدمی هر ارتباطی هر دوستی یا حتی دشمنی ای اثر موندگارش رو تو وجود طرف می ذاره. گاهی این اثر عمیق و پررنگه و گاهی زود به ظاهر محو می شه اما ممکنه سال ها بعد بر گرده و یه جا بی ربط خودش رو نشون بده. مسئله فقط عشق و دوست داشتن نیست. هر چیزی که یاد بگیری این اثر رو داره و وقتی که بخوای به کار بگیریش بر می گرده و یادت می اندازه هی اینو به خاطر چی یاد گرفتی؟ حواست هست؟
برای همینه که من جدایی رو می پذیرم اما فراموشی رو نه. نمی گم نمی شه اما این اثر هست. وقتی کسی بهم بگه دروغ می گی یادم می افته چه وقتایی به ناحق متهم به دروغ بودم و چه وقتایی به حق. وقتی چیزی اعصابم رو خورد می کنه و می گم ولش کن. مهم نیست یادم می یاد کیا و کی بهم یاد دادن از کنار مسائل چطور بگذرم. وقتی چیزی رو می خونم و نمی دونم چه قدر به من مربوطه یادم می یاد که بعضی ها در مورد نوشته های خودم چه اشتباهی می کردن. وقتی از متن کسی عصبانی می شم یاد می افته که یکی بهم گفت: مال خودته. هر جور می خوای بنویس. پس من حق اعتراض ندارم.
می دونی این مال خودمه و راه مزخرف من در کنار اومدن با مسائل. انقدر حرف بزنم تا عادی بشه. بعضی چیزا خیلی برام فرق نداره. می دونم که اگه بخونه می گه بازم درست حدس زدم. اعصابش رو ریختم به هم. داره می نویسه یا حتی در بد ترین حالت وای حالا جوش میاره و دوباره میاد جلو. اعصابم رو به هم نریختی. چند تا موضوع با هم پیش اومد که تفکرم رو تغییر داد. دارم با خودم کنار میام. و متاسفانه طول می کشه.
Thursday, June 15, 2006
خوبم. جدی می گم. صبح زیاد جالب نبودم. از اول هم اعلام کردم که من امروز نحسم ولی از یازده به بعد افتادم رو دور خوندن. و خوب هم خوندم. تا آخر و عاقبت ما چه شود. یه چیزی دور و ور سه ساعت باهم به شوخی کل کل و دعوا کردیم. و خندیدیم. خوبیم. بهتر هم می شیم. تو این بهتر شدن باید از یکی تشکر کنم که به لطایف الحیلی یادم داد جوری دوست باشم که با به هم خوردن یا رفتن طرفم خورد نشم. مرسی. فکر کنم دارم یاد می گیرم.

Friendsآپدیت شده. خوشحالم. دلم گرفته بود. که چرا نمی نویسن. و آدم گاهی چون ناراحته، همه چیز رو بد می بینه. داشتم ننوشتنش رو بد می دیدم.
یه چیزی نوشتی نمی دونم با منی یا نه. شک دارم. اگه مربوط به من باشه نشونه ی خوبیه و اگه نه علامت این که من بازم عوضی فهمیدم! آدما وقتی عصبانی می شن عمل می کنند. اشکالی نداره وقتی آروم شدن از کارشون پشیمون بشن. هم به خودم می گم و هم تو. بازم تکرار می کنم که نمی تونم مجبورت کنم باور کنی. اگه می شنوی جای امیدواریه که حرف من رو هم شنیدی و دیگه یه طرفه به قاضی نمی ری. من هنوز سر همه ی حرفام هستم منتها ظاهرا تو هم هستی!
موفق باشی...

امروز چارشنبه است. یعنی یه هفته گذشته. یه هفته از روزی که رفتم گلی رو از وسط بچه ها کشیدم بیرون و تعریف کردم که دارم خفه می شم گذشته. بیشتر شبیه یه ماهه. ولی همه اش یه هفته است. یک دو سه چار پنج شش هفت روز. هزاران اتفاق تو این هفت روز افتاده. و من ساعت ها فکر کردم تا به اینجا ی امروزم به این خوب بودنم رسیدم.
امروز گفتم زندگی سیبی است. گاز باید زد با پوست. ولی حیف که سمپاشیش کردن مسموم می شیم. گفت نه. نباید انقدر این سیب رو نگاه کنیم ببوییم بشوریم پوست بکنیم. یه دست بهش بکش و با پوست گاز بزن. راست می گه . مشکل ما از زیر ذره بین گذاشتن آدماست. وقتی یاد گرفتیم هر کس رو هر طور که هست بپذیریم هم ارتباط ها بهتر می شه هم زندگی زیبا تر.

هورااااا. برزیل دیشب برد. عالی بود!

فرمودن که ثبت کنم البته تو دفتر خاطراتم که همین که باهاشون دوست شدم منت به سرشون دارم! آخه دخترک تو که منو هنوز نبردی تو دسته ی تزئینی ها این چه حرفیه که می زنی. هر وقت فرستادیم رفتم قاطی اونا یا مثل همراه با اردنگی از هر دوتا حلقه ی دوستی انداختیم بیرون اون وقت اگه یه روز رسیدی بهم می تونی این مزخرف رو بگی. ( کاملا شوخیه. هم حرف اون هم خزعبلات من- به جز بخش مربوط به همراه)
Tuesday, June 13, 2006
المزخرف!
چرا همه چی لنگ می زنه. مانی کلافه است. خودم در شرف خل شدن. کارام به هم گره خورده. این کور و کچل ها هم یکی از یکی بدترند. امروز دیگه رسما با یکی دعوا کردم. خسته ام بابا. نمی خوام انقدر خر همه باشم. اگه کاری می کنم حداقل به اندازه ی وجود خودم احترام انتظار دارم. منم یه آدمم. یه انسان. حوصله ی بقیه رو ندارم. می خوام همه رو دو در کنم. هر جوری که می شه. با قهر با دعوا با توضیح. به جهنم. دو ساله  یه لشکر آدم دور خودم جمع کردم که یه وقتی یه کاری کردن یا ممکنه یه وقتی بکنن. موزه درست کرده بودم دردسرش کمتر بود. نمی خوام ریختشون رو ببینم. نازی و پیمانند؟ باشند. سایه و مهری و رعنا اند؟ خوب چه کار کنم؟
فریبا و فرناز و رویا؟ رفیق؟ بنفشه؟ زهرا و شری؟ پرستو؟ چه انتظاری دارند؟ چه انتظاری دارم؟ می گفتم در سختی هستم شاید لازم شد روزی کمکتون رو درخواست کنم. اون روز نیومدید. گفتم باشه. بازم هستم. در سختی هم کمک نمی خوام. در شادیم کنارم باشید. اون روز هم گفتید خوش باشی. اما ما کار داریم. امروز دارم می گم حوصله تون رو ندارم. نمی خوام ببینمتون. نمی خوام زنگ بزنید. نمی خوام حال بپرسید. سراغ درسم رو بگیرید. فقط خفه شید. جلوی چشمم نباشید.
نسبت به گلی احساس خاصی دارم. انگار که با این که تو این ده روز جد و آباد همدیگه رو در آوردیم ولی خیلی راحت می تونیم خدافظی کنیم و بریم دنبال زندگی خودمون.
بعضی چیزا برام خیلی فرق نمی کنه. گرچه سابقه ام می گه این حال زیاد دووم نمی یاره ولی به نظرم باید ادامه بدم.
کوتاه مدت مرسی از امیر. بقیه اش با خداست!
گفتم میای بریم بمیریم؟ گفت نه بیا بریم همه رو بکشیم بعد خودمون زنده بمونیم. من ناامید و عصبانی اون خسته و عصبانی! این روزگار ماست.
من این گوشتکوب رو دوست دارم. الان و در این لحظه رسما اعلام می کنم که دوستش دارم و بمیرم هم عوضش نمی کنم.
آتشفشان
من الان یه آتشفشانم. یعنی واقعا بعضی ها باید خیلی خیلی پررو باشند. جزوه خواسته غر زده جون منو بالا آورده تا کپی گرفته و پس داده گند زده به اصل جزوه اول گفته ام که ناخواناست حالا بعد از پونزده روز زنگ زده بیا برام بخون! بعد می گن چه مرگته غر می زنی که جزوه به کسی نمی دم. رفیق کجایی ببینی وقتی هوار می زنم من جزوه به اینا نمی دم امروز رو می بینم.

روز مزخرفیه و بیشتر از اون عجیب. فیلسوف پدرمون رو امروز در آورد. یعنی پدر گلی رو و گلی هم منو بیچاره کرد. نه طفلکی من خودمو انداختم وسط! به هر حال آخرش اینه که روز جالبی نبود.
برگشتن داشتم مزخرف به معنای واقعی می گفتم که گلی بهتر شه. اومدم آب بخورم گلی شروع کرد اداش رو در آوردن و آب پرید حلقم تا لب خفگی رفتم. اینم این وسط می گه خوب باشه، زنگ می زنم. نفسم که برگشت گفتم می خوام صد سال زنگ نزنی، به من چه این وسط، اه!

آقای دکتر الف هم حسابی این دو روز به خدمت من رسیده جوری که سایه اشو می بینم در می رم! استاد عین هم می گه تو کار نداری؟ گفتم بیا و نیکی کن! بچه ی خوب و منظمی باش. استاد کاف می گه به نظر شما فلان کتاب سخته؟ آخه لعنتی من چی بگم؟! بگم سخته خوب می دونی که مزخرف می گم. بگم نه آسونه خوب هست ولی بالاخره آدم باید طرف همدوره ای ها رو هم بگیره. نمی شه که همه اش خودشیرینی استاد کنیم!
مصطفی به اندازه ی یه سال سوتی داده. ماشالا حرف هم که می زنه تمام ساختمون خبر می شن که این اومده! گلی می گفت می خوای یه بشکن بزنم بیاد کمکت؟ گفتم میاد ولی نه برای من!
آقای رئیس رو هم دیروز زیارت کردیم. با ریخت آشفته ی الان از خواب پاشده!



کسی این خزعبلات رو می خونه؟ اگه می خونین کامنت بذارین وگرنه امکان نظر دادن رو بردارم خیال خودم رو راحت کنم. یادته اون اولا گفتی منتظر نباش وبلاگت رو بخونن و نظر بدن؟ منتظر نیستم. عین تمام زندگیم می خوام تکلیفم معلوم باشه! همین.
Sunday, June 11, 2006
گیج
گیجم. سه روزه با گلی مخ هم رو پیاده کردیم. من راجع به ماجراهام با همراه و اون راجع به فیلسوف! به نتیجه رسیدیم ولی بخش جالب قضیه اینجاست که دوساعت در تایید حرفای هم سخنرانی می کنیم بعد پای جواب دادن به یه اس ام اس یا تلفن یا یه نکته ی خاص که می شه برمی گردیم سر خونه ی اولمون. می خوام فیلسوف رو ببینم. ولی واقعا نمی دونم کار درستیه یا نه. و خوب یا بد کاملا باید به تنهایی تصمیم بگیرم.
یه کلکسیون گذاشته بود برای من رو میز از انواع کیس ها. یکی از یکی عتیقه تر! منم سرم رو تکیه داده بودم به دیوار. نگاهش می کردم. آخر سر گفتم تموم شد؟! ماجرایی بود برای خودش.
طبق معمول به آدم جدید رسیدم و اسم ندارم. بدبختی اینه که اینجوری که بوش می یاد برای یه جمعی باید دو تا اسم بذارم. یکی اینجا و یکی تو اون دنیا.
می خوام این "انباشتگی" رو خالی کنم. با اس ام اس ها و دفتر تلفن موبایلم شروع کردم. فکر کنم باید جلوتر برم. تا حدی موید حرف همراهه ولی نمی دونم آخرش چی می شه. به انواعی جرقه اشو مزخرفات امروز نازی زد. تا بعد چه شود. حوصله ام از بعضی چیزا سر رفته. همراه منو تشویق می کرد که این بندها رو پاره کنم اما نه جسارتش رو داشتم  نه فکر می کردم درست باشه. آخرش همون بندا تو ارتباطم با خودش جلوی دست و پامو گرفت. قبل از این که جای دیگه ای انقدر محکم زمین بخورم باید پاره شون کنم.
Friday, June 09, 2006
این بحث ادامه داره. و برای من بسیار جالبه که حالم خوبه! همه اش دارم فکر می کنم اگه پارسال این موقع بود یه ریز گریه می کردم که من چه اشتباهی کردم! چرا نتونستم خوب توضیح بدم. ولی الان به نسبت سابقه ای که از خودم دارم حالم خوبه.

مشکلم این نیست که چرا اشتباه برداشت کرد، چرا اعتمادش رو از دست داد، چرا رفت، چرا گفته دیگه براش مهم نیستم. مشکلم اینه که بنیان فکرم رو دچار یه زلزله ی اساسی کرده. چیزی که نمی تونم هضم کنم اینه که چرا آدما نمی فهمند می شه خیلی خیلی نزدیک و صمیمی دوست بود بدون توجه به جنسیت. چرا نمی فهمند سراغ گرفتن حال و احوال زیادی کردن نگران شدن نشونه ای این که مثلا می خوام دوست دخترت بشم نیست. نمی خوام. انسانیتت برای من خیلی خیلی بیشتر از این حرفا اهمیت داره. هنوز هم اهمیت داره. دیروز به گلی گفتم من با فاکتورهایی در وجود این آدم دوست شدم که جزو جنمشه و تغییر دادنشون سخت. هزار سال هم بره و برگرده احتمالا اون فاکتورها رو هنوز داره. نمی دونم. شاید دیگه نباید فکر کنم ولی مسئله تو نیستی. می دونم که حرفت رو زدی و دیگه بر نمی گردی. حالا دیگه مسئله خودمم. و هراسم از ارتباط برقرار کردن. هراسی که با جسارت تموم می اندازمش گردن تو. تو به وجودش آوردی.

امروز راجع به پیشنهاد گلی هم حرف زدیم. با من موافق بود. در این که کار غلطی نیست ولی ممکنه در دوستی آینده تاثیر بذاره. انقدر حالم خراب نیست که این ریسک رو بکنم. به نظرم این مشکل داره مزمن می شه. می شه بعدا هم باهاش حرف زد. مسلما حل این مسئله زمان می بره. و کمکش ممکنه لازم بشه. به هر حال اونم به گمانم از آدماییه که باهاش دوست می شم و جنمش در این دوستی موثره.

اینو بفهمم. برای ایناست که من دوستام رو کنار نمی ذارم. من به خاطر لباس و قیافه و خوش تیپی و باحالی و پولداری کسی باهاش دوست نمی شم. حتی صادقانه بگم که اگر بخوام هم نمی تونم.

یه چیزی تو مغزم وول می زنه ولی برای بیان هنوز خیلی خامه. باید روش فکر کنم.
Wednesday, June 07, 2006
گپ با فیلسوف؟
امروز با گلی گذشت. پیشنهاد گپ با فیلسوف داد. نمی دونم کار درستیه یا نه بنا بر این فعلا معلق گذاشتمش. نقل قول جالبی کرد. گفت که فیلسوف هم یه بار گفته زن  بودن تو و مرد بودن من تو دوستی ما هیچ تاثیری نداره! جالبه. شنیدنش از یکی دیگه باعث می شه کمتر احساس آنرمال بودن بکنم!
خر
دیشب زدیم به تیپ همدیگه. بعضی آدما حرف تو گوششون نمی ره یکیش من. بحث با نظرش راجع به نوشته های من شروع شد. منم وسط دعوا عصبانی شدم اینجا نوشتم که تا اطلاع ثانوی تخته است. بعد فکر کردم کار مزخرفی بود. گفته دیگه نمی خونم. خودش می دونه.
حوصله ی بحث ندارم. دوستی باش. نیستی نباش. خواستی همراهی کنی یا همراهی منو جایی خواستی بیا. نخواستی هم که هیچ.
گور پدر دنیا. حیف وقتی که صرف بهتر کردن رفتارم کردم. تو که نتیجه ی آخرت رو به آبکی ترین وجه گرفتی.
خواستم می نویسم. نخواستم نمی نویسم. به احدالناسی هم ربط نداره.

آدما دارن با هم اثبات می کنن نباید به شعور بقیه احترام گذاشت. نباید همراه بود. باید دائم جفتک بندازی تا قبولت کنند. خوبی و درستی رو ما داریم خودمون با دستای خودمون می فرستیم تو کتاب قصه ها.

می دونم که بی خودی به فردا و گلی دل بستم. دیر یا زود اونم می شه مثل بقیه. بهتر که فردا تکلیف این رو هم معلوم کنم.

تمام سخنرانی یه نتیجه داشت. همون موجود نحس بدخلق عوضی بیشتراز نیمه آدم من مورد قبوله. همه تون به افتخار همدیگه کاری کردین که از دنیا ببرم. هر چی می شه بشه ولی زود قضاوت می کنی پسرک. یه جایی کار دستت می ده.

می گن خوشبخت آن که کره خر آمد الاغ رفت. من حتی کره خر هم نیومدم ولی دارم آگاهانه کاری می کنم که الاغ برم. نفعش بیشتره و آرامشش.

خدایا به تناسخ اعتقاد ندارم ولی اگه واقعیت داره تو زندگی بعدی منو خر بیافرین. آمین!
در اینجا تا اطلاع ثانوی تخته است.

بر می گردم به جای قبلیم.شاید بعدا نوشته هام رو گذاشتم. شاید هم نه
Tuesday, June 06, 2006
خوب بد! زشت؟!
می خوام بنویسم ولی نمی تونم. می خوام درس بخونم نمی تونم. می خوام کتاب بخونم نمی تونم. می خوام برم بیرون بیخیال همه چیز بشم این عذاب وجدان لعنتی نمی ذاره. حالم داره از خودم به هم می خوره. خوبه هیچ کس نیست که این حس مزخرف رو بهش منتقل کنم.

اینی که می خوام بنویسم از اوناییه که نمی دونم آخرش چی میشه.
نمی دونم قضیه چیه ولی جور باحالی اتفاق میافته و من می خوام اینا رو از چشم خدایی که اون بالاست ببینم. وقتی خیلی نحس می شم خودمم می دونم که اعصاب بقیه رو داغون می کنم ولی خودم از پس خودم بر نمی یام که یا این کارا رو نکنم یا برم یه گوشه در رو ببندم که بقیه لااقل ریخت نحس منو نبینن. و می دونم که در این جور مواقع و به علاوه ی اون وقتایی که مریضم ظاهرم بدتر از اون چیزیه که واقعا خودم احساس می کنم.
یه سالیه که وقتی به این اوج می رسم یهو اطرافم خالی می شه. یه جماعتی یا مسافرت میرن یا درگیر کاری می شن که دیگه منم می فهمم نباید سراغ بگیرم یه گروه جواب نمی دن یه گروه هم اصلا گم می شن و خدا می دونه کجان. حالا یکی از اون وقتاست.
قبلنا خیلی لجم می گرفت که چرا اینجوری می شه. فکر می کردم چرا وقتی که من نیاز به کمکی دارم هیچ کس نیست. ولی الان دارم می بینم این چیزا درسته که در سخت ترین شرایط من اتفاق می افته ولی همیشه وقتیه که رجوع به کسی برای کمک بدترین کاره. وقتی نمی فهمم که نباید رجوع کنم خوب بقیه به انحا مختلف دور می شن. اینم یه جورشه. برام مثل یه بازی شده. یعنی یه جورایی یاد گرفتم باهاش کنار بیام و بهش خوب فکر کنم.
گلی مسافرته، نازی و پیمان هم احتمالا همین طور. مذاکرات با یکی منجر به قرارداد سکوت شده.* زهرا سرش شلوغه حسابی. فقط سیما صداش در اومده که کجایی. قشنگ می دونم که اگه بخوام دستم به همه ی اینا می رسه ولی نباید برم. باید خودم یه جوری به هر بدبختی که شده بگذرونمش. و می تونم. سخت تر و سخت تر می شه ولی می تونم.
استثنائا نسبت به شرایط مشابه حالم خوبه. آخرش چی می شه رو نمی دونم ولی الان خوبم. یه روز و نصفی هم از برنامه ام عقبم که هنوز غیرقابل جبران نیست. می تونم برسم. الان فقط دلم یه فک زنون حسابی می خواد که هنوز عقلم می رسه آخر و عاقبت خوشی نداره و بهتره بی خیالش بشم!!**

*: سوء تفاهم نشه لطفا. قرارداد سکوت در این مورد بحث بسیار مفیدیه. به حال هر دو طرف قرارداد.
**: تغییر حال رو دارین دیگه؟ نه به اول متنم و نه به آخرش! فعلا حس دومی پابرجاست و فکر کم یه بیست و چار ساعتی همین جوری بمونه.



پ ن: چند وقته می خوام اینو بذارم ولی حوصله ندارم دنبال وبلاگی که اینو توش خوندم بگردم. حالا فعلا دست به نقد تا بعدا درست و حسابی بهش لینک بدم.

و تو چه می دانی که من کیستم
هر آنگاه که مرا دیدی
گمان کن که همانم
و غافل به گناهت باز بمان
هم او خداست که می داند
کدامین بنده کدامین بوده است
و کدامین نیز می ماند.

پ ن ِ پ ن!: سعی می کنم خودمم اینجوری راجع به آدما فکر کنم. سعی می کنم ولی قول نمی دم همیشه موفق باشم!
این من بودم؟
این من بودم. دیشب. این من بودم که بازم مثل همیشه با وجود ناخوشایندی احساسم گفتم می خوام باهات حرف بزنم. این من بودم که بیدار شدم و اومدم که ببینم چه می تونم بکنم. این من بودم که عین دو هفته ی گذشته یه جوری سعی می کردم بفهمم درست حدس زدم یا نه. این من بودم که توی تمام این مدت با خودم گفتم اشتباه می کنی. این من بودم که به خودم قبولوندم مشکل از جای دیگه ایه. و تو بودی که بازم سرد بودی. تو بودی که از جمله هات بی حوصلگی می بارید. تو بودی که بی خودی خوبم تحویلم می دادی. این من بودم که می فهمیدم تکرار دائم سوال چی خواستی بگی چه مفهومی داره. این من بودم که مزخرف می نوشتم چون نمی دونستم که باید چه جوری شروع کنم. و تو بودی که من هر جور شروع می کردم بازم توپ رو می انداختی تو زمین من. تو بودی که آخر هر شروع من می گفتی دیگه و این من بودم که فکر می کردم دیگه از پس این کار بر نمی یام. این من بودم که فکر می کردم هیچ وقت نمی تونم این توضیح رو بدم. این من بودم که به جایی رسیده بودم که در کمال نفرت از این کار می خواستم هر جور شده بگم. حتی اگه بدتر می شد. و تو بودی که بالاخره بحث رو شروع کردی. اگرچه این من بودم که اصرار کردم و این من بودم که در جواب یه نکته ی تو دهنم رو باز کردم و تمام اون چه که لازم بود رو توضیح دادم. و البته این تو بودی که جواب های مناسبی دادی. تو بودی که چیزایی رو نوشتی که فکر نمی کردم قبول داشته باشی. تو بودی که با حرفات از احساس حماقت من کم کردی.

حالا این منم که دارم می گم. دارم می نویسم. این منم که نمی دونم باید چه کار کنم. این منم که یه حس مزخرف بیخ گلوم رو گرفته. یه مخلوطی از ناراحتی از خجالت از شکر و از شادی که حرفمون رو زده ایم و قبل از این که کار خیلی خراب بشه جلوش رو گرفتیم. (گرفتیم؟ گرفتیم!)

حالا چی باید گفت؟ اون قدیما چی می گفتیم؟ اصلا چیزی می گفتیم؟!




پ ن: باید می نوشتم. داشتم خفه می شدم. گفتم یه کم طول می شه. یه اپسیلون من نحس رو تحمل کن. قول می دم زود برگردم به جایی که لازمه.
Sunday, June 04, 2006
help
همین خل بازیا رو در میارم که باهام اینجوری می کنن.
پنج روز وقت طلایی، یه خروار درس نخونده و دوازده روز مونده به امتحانا! به علاوه ی غیبت تمام آدمای دور و ور. ولی نمی دونم چرا هیچی نمی خونم.

همراه که با هم تصمیم گرفتیم در روزه ی سکوت باشیم! چقدر هم من رعایت می کنم!
نازی و پیمان رفتن ده.
گلی شماله.
با زهرا کارمون به دعوا کشیده فعلا دست از سر کچل من ور داشته که مثلا دو زار درس بخونم.
بقیه هم که به سلامتی با تعطیلی دانشگاه گم و گورند تا اول امتحانا. اون وقت هم اخلاق ندارن بعد هم تابستونه یعنی رسما رفت تا مهر که بازم ادای خوب بودن و جمع بودن در بیاریم!

من چرا دارم انقدر وقت تلف می کنم؟ به خدا عقبم. چرا اینو نمی فهمم؟

آهاااااااااااای.... یکی یه پتک نداره بکوبه تو کله ی من بلکه این مغز تکون خورده ام برگرده سر جاش؟
هلپ!
Thursday, June 01, 2006
یه جواب
وقی این موج وبلاگ بازی رو شروع کردم تقریبا پارسال همین موقع ها حالم خیلی خراب بود. موضوعش بعدا فهمیدم که اصلا اهمیتی نداشته ولی برای من یه موج بود خیلی چیزا رو توش یاد گرفتم و خودم رو از یه جهتایی تغییر دادم. اونا تو این آرشیو نیست. برای این که وقتی خواستم آرشیوم رو جا به جا کنم دیدم هنوز دلم نمی خواد کسی غیر از خودم اونا رو بخونه.
تو شیش هفت ماه گذشته خیلی چیزا اتفاق افتاده. من احساسم رو در لحظه نوشتم و ثبت کردم. که شادم که ناراحتم که عصبانیم که دارم از تنهایی دق می کنم و که دیگه این تنهایی برام مهم نیست و هزار چیز دیگه. ولی تو این یه ماه وضع فرق کرده.

اگه من تو رو خوب نمی شناسم تو هم همین طوری. می دونم که خودت هم می دونی. دلم نمی خواد اینا رو بگم ولی چیزی که الان می نویسم احساسم در این لحظه است و می خوام بنویسم. برای خودم می نویسم. منتی به سر تو نیست که بگم به خاطر تو نوشتم.

انقدر زندگیم با چیزای کوچیک به هم پیچیده و گره خورده که حتی نمی تونم قدم بردارم. چیزایی که نه فقط تو هر کس که تا حالا باهاش راجع به اینا حرف زدم گفته اینا اهمیتی ندارن و مطمئنم که بعدا هم به هر کس بگم همین رو می گه. حق دارن. حق دارین. من به هرکسی یه گوشه رو نشون می دم و هر کدوم از مشکلات من به تنهایی انقدر مسخره و پیش پا افتاده است که این حرف منطقیه. خودم هم اگه جای این آدما باشم ممکنه همین رو بگم. ولی من اون که می بینی نیستم. تو یه کلافی گیر افتادم که می شه خیلی راحت پاره اش کرد و بیرون اومد ولی من نمی خوام بریزمش به هم. دلایل خودم رو هم دارم. دارم با چنگ و دندون این گره ها رو یکی یکی باز می کنم.

تو این یه سال گذشته به تدریج یاد گرفتم نباید در این مورد با کسی حرف بزنم. این یه مسئله ی کاملا شخصیه. نه این که بگم نمی خوام کسی بدونه ولی هیچ بنی بشری نیست که بتونه کاری بکنه فقط با حرف زدن من دایره ی آدمایی که راه حل های نا ممکن می دن بزرگتر می شه. یاد گرفتم به هر بهایی باید خودم پیش برم.

انقدر انرژی صرف این می کنم که برای حفظ ظاهر، برای این که کسی نیاد بگه چته مجبور می شم خودم رو به خل بازی بزنم. مجبور می شم جفنگ بنویسم. اونایی که حال منو می پرسن این نوشته ها رو نمی خونن ولی در واقع دارم این جا مزخرفاتی که می دونم چقدر نا مربوطند رو با خودم تمرین می کنم که وقتی بقیه میان سراغم بتونم تحویلشون بدم. دارم یاد می گیرم وقتی یکی حالم رو می پرسه از حماقت یکی حرف بزنم که مثلا جزوه مو تا کرده. این خیلی ابلهانه است. می دونم ولی اونایی که اطرافمن نباید یه چیزایی رو بفهمن. تو می دونی که من وقتی می بُرم کنترل حرفم رو ندارم. چیزایی از دهنم می ره که فکر می کنم کاش اینجوری نبود. این مزخرفات برای اینه که وقتی خسته شدم لااقل اینا رو بگم نه چیزایی رو که به کسی ربطی نداره.

نمی تونی حتی حدس بزنی چه دنیای مسخره ای برای خودم ساختم و خودم توش چه عذابی می کشم. منم از این که خودم رو به بلاهت بزنم خوشم نمی یاد. از این که ملت فکر کنن تمام مشکل من چارتا کاغذ پاره جزوه و دوست پسر داشتن و غیبت کردنه حالم به هم می خوره. ولی این قفلیه که به دهنم زدم. این یه اسکرین سیوره. اسکرین سیور بلاهت. اگه کسی سعی کنه ماوس رو تکون بده با خودم رو به رو می شه.

نمی تونی فکر کنی چه بهایی دارم می پردازم. عالم و آدم فکر می کنن از من بی کارتر و خرتر تو دنیا نیست. همه فکر می کنن من از سر بیکاری درس می خونم. فکر می کنن خوشی زده زیر دلم دارم دنبال کار می گردم. و نتیجه ی اینا چیه؟ این که شدم مشاور بدبختی های بقیه. تو که اینو کشیدی. می دونی چه احساس مزخرفیه ولی خوب الان در این لحظه دو راه دارم. تحمل کنم یا لگد بزنم زیر همه چی. و بهایی که برای این لگد زدن می پردازم، ذهنم هنوز انقدر فعال هست که بگه چقدره و می ارزه یا نه.

چی از من انتظار داری؟ یه آدم عاقل؟ حداقل همون که قبلا بودم؟ بذار ساده بگم. خودم دلم برای خودم تنگ شده. وقتی بر می گردم و متن هام رو می خونم خودمم حالم بد می شه. ولی در این لحظه این تنها مسکنیه که یه ذره اوضاع رو آروم می کنه. نه این که من رو آروم کنه. نه. من از همه بدترم چون می دونم چرا اینجوریه. ولی لااقل اطرافم رو بهتر می کنه. بالاتر از این نیست که بگن این دختره خل شده. معلوم نیست داره چه کار می کنه. حرفش اعتبار نداره. چرند می گه. ارزش نداره حتی گوش بدیم. باور کن الان خیلی خوشحالم که یه جمع خاصی اینجوری فکر می کنن. این بخشی از دردسر من رو کم می کنه.

یادته گفته بودی فکر می کنی که من برات نقش بازی نمی کنم؟ قبول بکنی یا نه این حقیقت داره. تو داری منو می بینی. حالا این اتاق یه ذره کم نور هست که تو منو خوب نبینی. اما این آدم منم. خود خودم. با همه ی دیوونگی هام. نقاب نزدم.

این یه جوابه. به تو. به خودم. به همه ی اونایی که ممکنه این خزعبلات منو بخونن و بگن چه آدم عوضیی!

ته همه ی اینا دلم می خواد یه چیزی رو بگم: خوشحالم که حرف می زنی. گفتم بازم تکرار می کنم. وضوح در ارتباط برای من از هرچیزی مهم تره.