بالاخره تموم شد. باورم نمی شه. همه اش فکر می کنم که باید کامپیوتر رو خاموش کنم. جزوه رو بردارم و بشینم تا یک بخونم. عین همیشه. وقتی شروع کردم به چرت زدن یه دو تا فحش به جد و آباد استاد بدم. ساعت رو کوک کنم برای صبح زود و بخوابم. عین همیشه. و صبح خواب بمونم. بیافتم تو پروسه ی کش دار صبحونه و هفت و نیم برسم دانشگاه. عین همیشه و بعد تازه کلنجار خوندن شروع می شه. عین همیشه. ولی نه. از فردا آزادیه! نه آزادی مطلق. یه جور تفاوت در وضع. هنوز انقدر ناامید نشدم که بگم زندان عوض می کنم. خوبم. ولی فکر کنم بعدا بگم. از حالا تا فردا صبح گمانم چند سری بنویسم. از اون چه که در فاصله ی سه روز گذشته رخ داده تا همه ی اتفاقایی که ننوشتم. دارم خفه می شم.
زندگی بدون امتحان با فیلم و سینما و مهمون و گردش بسیار زیباست. بسیار بسیار زیبا!
***
قضیه ی دوست پسر مفصله. اولین رو به رویی های من با پسرای هم سن و سالم، تو دانشگاه بود. ممنوعیتی هم در دوست شدن با پسرا نداشتم. اما فکر می کردم همه با هم برابرند و همه آدم رو به چشم یه انسان می بینند. اوج ایده آلیستی! طول نکشید که بفهمم قضیه اینجوری ها هم نیست. با این وجود تو گروه های مختلف با دخترا و پسرا دوست شدم. به اون مفهومی که بهش می گن "دوستی معمولی". تقریبا همه شون هم خیلی زود فهمیدن که من تو مایه ی این حرفا نیستم ( اون وقت نبودم). با هم خیلی خوب و نزدیک و راحت و صمیمی بودیم و شاید هنوز هم هستیم.
من برای همه ی دوستام یه جور بودم. همه کار برای همه می کردم. انقدر که گاهی صورت دخالت می گرفت. بعد یه موجی از اتفاقات پیش اومد و سوء تفاهم ها. یکی تلنگر رو زد: این کارا رو دخترا برای دوست پسرشون می کنند. حال پرسیدن نگران شدن پیگیری کردن زیادی همراه بودن. نمی دونم. فقط ایناش رو فهمیدم. ولی من با همه اینجوری بودم. جدا از مشکلاتی که بعد از اون تلنگر به وجود اومد به این فکر کردم که شاید باید در ارتباطاتم تجدید نظر کنم و شاید بودن کسی که دوست نزدیکی باشه این انرژی رو تخلیه کنه. فکر کردم شاید حق با اون یه نفره. شاید من باید یاد بگیرم. و به این هم فکر کردم که این بخشی از زندگی اجتماعیه. من یه قفس ساختم و خودمو انداختم توش که من بلد نیستم و نمی تونم. با خودم لج کردم که چشمام رو باز کنم و ببینم و یاد بگیرم.
می خوام سعی کنم. تا حالا نکردم ولی حتی نمی دونم چطور باید شروع کرد. اصلا نمی دونم دارم راجع به چه نوع روابطی حرف می زنم. نمی خوام یکی بیاد برام کلاس آموزشی بذاره که اینو بگو این جوری باش. می دونم این از اون دسته مسائلیه که هر کس تجربه ی شخصی خودش رو داره. با کمال وقاحت می گم می خوام یاد بگیرم دوست پسر داشته باشم. با آدما دوست باشم. در همه جهت. نه فقط اون جوری که تا حالا بوده. می خوام یاد بگیرم امتحان کنم تو این امتحان رد یا قبول بشم. برام مهم نیست. بهش دارم به شکل یه بازی نگاه می کنم مثل منچ (مثلا) که چند نفر با همند. بازی می کنند. یکی می بره ولی بحث بردن نیست. همراهی در بازیه.
دوست من: فکر نمی کردم اون یه جمله ی من توجه کسی رو جلب کنه. از نظر دادنت بی نهایت سپاسگذارم. نه. نرفتم. چون می ترسیدم. چون نگران آینده ی چیزی بودم. ولی الان دارم فکر می کنم این مسئله ی حاله. شاید از معدود موضوعاتیه که آینده خیلی توش مهم نیست. نیدونم. فقط می دونم مثل آدمی هستم که کنار زمین اسکیت وایساده و بازی بقیه رو نگاه می کنه. تصمیم گرفتم برم جلو یه جفت کفش بگیرم و برم تو گود. ممکنه بخورم زمین ولی الان نگران اون وقت نیستم!
***
یه نفر رو امروز لت و پار کردم. من از پسرایی که تو دانشکده سیگار می کشن متنفرم. به نظرم این آخر بی شعوریه که آدم تو فضای بسته ی عمومی سیگار بکشه و بیشتر کلافه می شم وقتی دوست مریضم رو می بینم که میاد و می گه بوی سیگار میاد نمی تونم نفس بکشم. من نمی تونم اکسیژن وارد کلاس کنم ولی می تونم پسرا رو بیرون کنم! و امروز به حساب یکی که خیلی هم افه می ذاره رسیدم. باور نمی کرد این من باشم. حتی به نظرم یه موج هم رفت تو فاز این که دارم از سر خوبی و برای خودش می گم. منم محکم وایسادم که از این خبرا نیست و من این اعتراض رو به همه می کنم. گذاشتم پشت این قضیه. مخصوصا و بیشتر به خاطر دوستم. شعور چیز خوبه به خصوص برای آدمایی که ادعاش رو دارند.
***
با افلاطون مستقیما و با گلی راجع بهش کلی ماجرا داشتیم و البته با ابوی محترم. من پیگیر مسئله ای برای این آدم بودم. ملت دور ور داشتن که چه خبره؟ نکنه خبریه؟ اون بیچاره هم دو حال داره یا روحش خبردار نیست یا خبردار هست! نمی دونم. به هر حال مایه ی تردید من جمله ی آخرشه که راه ارتباط رو باز می ذاره. سابقه ام داره تو گوشم فریاد می زنه: بهش فکر نکن. به موقع و به خوبی یه اتفاقی می افته. ولی متاسفانه اطرافیان! هم دست از سر کچلم بر نمی دارن. گلی می گفت برو شارژ امتحان بده. میاد سر حال میای! البته عواقب این اظهارنظرش هم یه اردنگی وسط راهرو بود و این که دنبالش تا اون سر دانشکده دویدم! و متاسفانه ایشون راست اومدن در ضایع ترین حالت کنار من نشستن! و در ادامه ی بدبختی گلی برگشت و ما رو دستگیر کرد. من نمی دونم چه امتحانی دادم. اولی رو که یه بند حرص خوردم. دومی رو هم یه ریز خندیدم.
***
رفیق رو دیدم. و امید رو از دور. نازی هم زنگید. یه ذره سر به سر رفیق گذاشتم. بهش گفتم روح سرگردان و دادش در اومد. خوب بود دیگه! در کمال پست فطرتی و توقع هی وایسادم ببینم حرف رو می زنه. مخصوصا چون خودش مناسبت رو قبلا یادآوری کرده بود و دیدم که نه خبری نیست. یه خورده حالم بهتر شد. از حجم عذاب وجدانم کم کرد و احساس کردم که درست فهمیده بودم. وضع و روابط تغییری نکرده. البته می خوام به زودی یه زلزله ی اساسی راه بندازم. امید با وجود این که مطمئنم من رو دید به روی مبارکش نیاورد. من می تونم گاهی خیلی خیلی بدجنس بشم. من باید می رفتم جلو؟ به درک نمی رم. نرفتم. نخواهم رفت! نازی بد موقعی زنگ زده بود ولی باز هم وسط حرفاش یه چیزایی پروند که ناراحتم کرد. گفتم از مهری چه خبر؟ گفت کادوت دست منه. دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم گفتم چرا هر وقت حالتون رو می پرسم حرف کادو رو می زنید؟ یکی می گه نشونه ی به یاد داشتنه ولی من از این آدما این رو نمی پذیرم. این جوری نبودن. تیکه های ناجوری تو این دوبار انداخته. من تو چند ترمی که دانشجو بودم تو زمان امتحانا هیچ وقت زندگیم و تفریحم رو تعطیل نکردم. مخصوصا تو امتحانا پای همه جور بیرون رفتنی بودم حتی اگه در طول ترم نبودم. اینا بودن که با اسم امتحانای آخر ترم دیگه کسی رو نمی شناختن. این دفعه دیگه حوصله ی رفتن و بدخلقی دیدن و انتظار قبول "ما امتحان داشتیم" رو نداشتم. با توجه به این که امتحانای خودم از نظر برنامه فاجعه بود. نمی خوام در ارتباط باشم. با اینا. خلاص. زهرا رو هم به سردی امروز رد کردم. ناراحت می شه ولی مهم نیست. از این جور روابط حالم داره به هم می خوره. وقتی گلی نق می زنه از زندگی اجباری بدم میاد من با خودم فکر می کنم من دوستی های اجباری دارم. و حالم داره از این دوستی ها به هم می خوره.
***
استاد الف بی نهایت امروز و دیروز تحویلم گرفته و من به شدت امیدوارم. فکر کنم که نیفتم. یعنی یکی رو گفت قبول شدی و البته من باید خر باشم که باور کنم دوازده شدم با قیافه ی اون! و دومی رو هم بهتر دادم!
***
سعید آدم جالبیه. راحتیش گاهی شگفت زده ام می کنه. ولی به نظر بچه ی خوبی میاد. امروز خوب راه اومد. گفتم: تابستون شروع شده؟ می شه تبریک گفت؟ و گفت آره. جور خاصی فکر نکنم بشیم ولی با همین جور غیر خاص احتمالا به زودی پرستو (دومی که اول باهاش دوست شدم!) چشمم رو از کاسه در میاره!
***
یکی کمک می خواست. رفتم کمکش. کار مهمی نبود اما این خوره داره می خوردم که برای کمک به اون رفتم یا برای خلاص شدن از دست مصطفی و وراجی هاش. گلی می گه فرقی نداره. ولی به نظر خودم داره. در این راه یه بنی بشری اومد که یه خانم خوشگل اومدن کمکتون. طرف خودش آدم سر به زیری بود ولی نفر پشت سری هشت تا چشم قرض کرده بود و من حرص می خوردم! خوبه حالا ریخت خاصی هم ندارم!
***
خیلی وقته گلی گلی می کنم. دلیلش اینه که در سه هفته ی گذشته در غم و شادی در رنج و آسانی در دوستی و دشمنی با هم بودیم. اگه اتفاق خاصی هم نیافته تا آخر تابستون با همیم.
***
خدای من کمکم کن با گلی باشم. تا جایی که راهمون با همه، و ما رو به جاده ای هدایت کن که بیشترین مسیر مشترک رو داشته باشیم. خدایا فیلسوف رو به راه بیار. و خیر رو برای هر دوشون پیش بیار. خدایا کمک کن به اون چه که می خوام برسم. بتونم تغییر ایجاد کنم. راه بیافتم. تکون بخورم. خدایا یادم بده با آدما چطور باشم. دوستیم رو با رفیق و افلاطون و فیلسوف چطور شکل بدم. خدایا به همراه کمک کن. اگه کمک به اون دوری منه باشه. ولی دلم براش برای منطق عجیبش و رفتار خاصش تنگ شده. خدایا اگه هم مسیری ما مانعی برامون نیست همراهمون و همراهیمون کن. خدایا کمکم کن بخونم. تا جایی که می شه. جلو بیافتم و عقب افتادگیمو جبران کنم. سر عقلم بیار! من هستم تا آخرش هم هستم. جا نمی زنم و می خوام بازی کنم.