Tuesday, September 04, 2007
والسلام
وقت خونه تکونیه. به برکت گیج زدن و باز نشدن بلاگر، و بر خلاف قولی که دادم که اسباب کشی کردنم موقت باشه، حمع کردم و رفتم خونه ی نو. و باز هم در نتیجه ی بعضی صحبتا و اتقافا تصمیم گرفتم که این بازی من و میترا و بقیه رو تمومش کنم. من همچنان ننه لنگ درازم. در این تردید نکنید. اما دارم از سایه میام بیرون. یواش یواش از خودم خوشم اومده و دیگه اونقدرا از هویتم نمی ترسم.

همین....





آدرس خونه ی نو و ایمیلم همین دور و براست. اگه مهمه می تونید پیداش کنید!
Saturday, August 18, 2007
خواب دیدم. می‌خواستم دانشگاه عوض کنم. برم آزاد. یه واحد پرت. عین وقتی که داشتم مدرسه جابه‌جا می‌کردم همه دوره افتاده بودن که نکن و اشتباهه. آخر سر رفتم سراغ بیژن. با سمیرا بود. یادم نیست چه طوری راضیش کرد که غر نزنه. اما یادمه ته یکی از راهروهای موزه هنرهای معاصر حرف می‌زدیم و من تند و تند پرسیدم که این جوری شده و تو چی می‌گی. و هر چی تو بگی برای من حکمه. برم یا نه. من‌من می‌کرد و من سمیرا رو می‌دیدم که کلافه است از حرف زدن ماها. گفتم بعداً جواب بده. رفتیم خونه. من سعی کردم دل سمیرا رو به دست بیارم. سعی کردم خودم رو لوس کنم و یخ رو بشکنم. آخرش هم نشد.
نمی‌دونم این خزعبلات عوارض چیه. اس‌ام‌اس بی‌جای نازی یا نق‌نق پریسا که چرا من رو به احسان معرفی نکردی یا بحث شیرین لج‌بازی‌های سهراب. مهم هم نیست. منتها نمی‌دونم چرا هی بهش فکر می‌کنم.

*
خب این واقعیت که من برگشتم اینجا به گمانم یه کمی‌ توضیح می‌خواد. تو دوران خانه به دوشی! یه بحثی مطرح شد بر این پایه که اگه من نمی‌خوام پاسخگو باشم و اهمیت بدم به نظر کسی که نوشته‌های من رو می‌خونه و مدعیم که برام مهم نیست و واسه خودم می‌نویسم، پس دیگه کامنت داشتن معنی نداره. هنوز هم این حرف به نظرم درسته. نتیجه این بود که من کامنتا رو بستم و لینکا رو پاک کردم. حالا اما خیلی مطمئن نیستم که بخوام همین کار رو بکنم. به اضافه‌ی این که به شدت نیازمند یه گپ دیگه ام در مورد یه سری تغییرات. و ترجیح می‌دم که هر تحولی می‌خوام ایجاد کنم یه باره باشه. اینه که فعلاً بر همان منوال قدیم باشد تا بعد!

*
دخترک اومده و با خودش طوفان به پا کرده. از خوب تا بد. از گردش و بیرون رفتن دائمی تا بداخلاقی‌ها و نق‌نق‌های عجیب و غریب. دوره‌ی جدید مهمونی‌های هر شبی هم شروع شده و فعلاً ادامه داره. من هنوز گیجم. به شدت از درس و کار عقبم و توی این دو سه هفته فقط فرخ رو دیدم. دلم برای همه تنگ شده چه جور. دوست ندارم بره ولی این به هم ریختن روال زندگی که کلی زحمت کشیده بودیم تا به این ثبات نیم‌بند برسه رو هم دوست ندارم. دیشب که خونه‌ی دایی سه چهارتایی با این جغله‌ها نشسته بودیم و هرهر می‌خندیدیم، باز برگشتم سر همون نوستالژی بزرگ شدن. بدم میاد از این تحولات به شدت موقت زندگی.
Friday, August 17, 2007
من متوهمم؟ یعنی باز می شه؟ یعنی می شه برگردم سر خونه زندگیم؟ از آوارگی در اومدم؟

چه خبره اینجا؟؟؟؟؟؟؟
Monday, June 11, 2007
دل به دریا می زنم و ایمیل های بالکم رو باز می کنم. محض خنده و تنوع بد هم نیست:

Do not ignore me please,
I found your email somewhere and now decided to write you.
I am coming to your place in few weeks and thought we
can meet each other. Let me know if you do not mind.
I am a nice pretty girl. Don't reply to this email.
Email me directly at...



Hello! I am tired, today, interested in chatting with nice pretty girl? Email me at … only. Don't miss some of my naughty pictures.



بماند که کلی غلطا رو اصلاح کردم!
Sunday, June 10, 2007
ساکت نشسته‌ایم کنار هم. فرم اوزالیدی دست هر کداممان است و تند و تند می‌خوانیم که تمام بشود. با خودم فکر می‌کنم کاش الان کسی با دوربینی از در می‌رسید. از آن صحنه‌هاست. فرم دستم که تمام می‌شود در می‌روم. دست‌هایم را توی سینک می‌شویم و می‌آیم بیرون. اما فایده‌ای ندارد. تا مدت‌ها بو می‌دهند. دیگر اوزالید نمی‌خوانم.


می‌پرسم مطمئنی می‌خوای بریم؟ می‌گویی آره. می‌رویم. قهوه‌اش خوشمزه است. حتی وقتی که دو تا شکر هم کم باشد. اما نمی‌دانم چه حسی داری. من به جای تو حالم بد بود.


قدم‌زنان بحث می‌کنیم. تو سرت پایین است و داری حرف می‌زنی. کنار دیوار، کسی از رو به رو می‌آید. آشناست. و متعجب هم. نیش باز می‌کنم و حال و احوالی. از کنارت می‌گذرد و تو ندیده‌ای و حرف می‌زنی. رد که می‌شود می‌خندم و می‌گویم یه پرونده‌ی حسابی برام ساخته شد. می‌گویی چرا؟ جوابم مزخرف است. تو شاید باور نکردی اما برای گفتن این یک بند جواب لعنتی ماه‌ها با خودم سروکله زدم. نمی‌دانم باید از رد شدن یوسف خوشحال باشم یا ناراحت. خوشحال بهتر است. هر چه باشد خبرگزاری‌ها هم کارهای خوبی می‌کنند.


دخترک با دوتا دسته بلاستومریا کنارم می‌نشیند. یکی زرد و قرمز و یکی دیگر صورتی. می‌گویم جایت را با من عوض کن که تکیه‌شان بدهی به دیوار اتوبوس. تعارف می‌کند اما تعارفش عمری ندارد. گرما و کلافگی و بلندی ساقه‌ی گل‌ها مجبورش می‌کند که کوتاه بیاید. حالا من نشسته ام رو به بزرگراه و دسته‌ای بلاستومریا توی صورتم است. غیر از بویش* که گیجم کرده حواسم به این است که آرزوهای کوچک چه زود به نتیجه می‌رسند. و این که چقدر وقت است که دلم می‌خواهد سر کنم توی گل‌فروشی‌ای و شاخه‌ای بخرم و حالا یک دسته جلوی صورتم دارم. فکر می‌کنم که من خوشبخت‌ترم یا این مرد جوانی که سوار بی‌ام‌و قرمز لاکی‌ای شده و زیر پای من توی بزرگراه و ترافیک کلاج و ترمز می‌کند. فکر می‌کنم که من. برای پیاده شدن که بلند می‌شوم دخترک دسته‌ی صورتی را به دستم می‌دهد. می‌گوید که جایی بهش داده‌اند و ببرم و زیاد است و از این حرف‌ها. سرمست بو و رنگ و خوشی به خانه می‌رسم. از آرزوهای کوچک نباید غافل شد.

*: آقای پدر گفت که بو ندارد ولی من هنوز بو احساس می‌کنم. شاید چون انتظار دارم که بویی باشد.
Thursday, June 07, 2007
صدای حرف میاد. می‌گم اگه آشناست سلام برسون، اگرم من نمی‌شناسم که هیچی. می‌گی نمی‌شناسی. می‌خندم. می‌گم پس همون هیچی. بذار فکر کنن من یه دختر خوشگلم و حسودیشون بشه. می‌خندی. می‌خندم. نه به وضع و دیالوگ. به این که شیش هفت ماه پیش با این جور حرفا کلی داد و بیداد راه می‌انداختم و بهنام رو اذیت می‌کردم. حالا خودمم یاد گرفتم. می‌ترسم که این مشتق اون درست شدن کذایی باشه. ترس هم داره.

***
هی لیست می‌نویسم و خط می‌زنم و ایده می‌دم و پس می‌گیرم. هنوز احتمال لگد زدن زیر همه چیز خیلی بالاست. خیلی خیلی بالا. انقدر که خودم هم گاهی نگران می‌شم.

***
پسرک اومده و چند ساعتی تو اتاق من سر کرده. غیر از خورده کاغذای کلاژی که من ندیدم، سه تا نیکولا کوچولو هم جا گذاشته. دیشب کتاب انقلاب اسلامی رو گذاشتم زمین و یه ساعتی نیکولا کوچولو خوندم. دلم واسه تخسی تنگ شده. واسه کتابخونه‌ی کانون هم. انگار که هر چیزی که به سن بین هشت و سیزده سالگی مربوط باشه باید اون جا بگذره. انگار که نمی‌شه نیکولا کوچولو رو جایی دور از نیمکتای چرمی رو به پنجره‌ی کانون خوند، گیرم که اون وقت نیکولا کوچولویی در کار نبود، فقط جلد اول رامونا چاپ شده بود. بزرگ شده‌ام. بد هم بزرگ شده‌ام. نه فقط کتابخونه و مدرسه رو گم کرده‌ام، که نگاه که می‌کنم دلم هم می‌گیره که باید از کتابخونه‌ی دانشکده و سلف و همه‌ی گوشه کنارای آشنا یواش یواش دل بکنم.

*
*
*
*
*
*
*
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیافتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

[باید شجریان بخونه تا حال امروزم رو داشته باشم....]
Wednesday, June 06, 2007
این جا که نشسته‌ام، به در و دیوار از هر کسی یک تکه هست. باور نمی‌کنی. بین این کاغذها چیزهایی پیدا می‌شوند برای آن که به یاد بیاورم روزهایی که خوب بودند و خوب گذشتند. سرم را که بلند می‌کنم کاخ سعدآباد از کارت سعید می‌پرد بیرون. بعد آدرس چاپخانه‌ای که بهنام قرنی پیش پای تلفن برایم خواند. بالاتر که بروم بروشور نمایشگاه آن آقاست، همان که نقاشی محبوب رها پشتش چاپ شده و وقتی بَرَش می‌داشتم کلی خندیدم که حالا چیزی دارم که تو هم دوستش داری. آن طرف‌تر یادداشت گلی است: چو عاشق می‌شدم گفتم ببردم گوهر مقصود..... با یکی از این چشم چشم دو ابروهایی که حالا نمی‌دانم قرار بود آقای کداممان باشد. بعدی اس‌ام‌اس عهد دقیانوس احسان است. بعداًها، بعد از آن حمله‌ی پاک شدن حافظه‌ی گوشی و گم کردن همه‌ی اس‌ام‌اس‌ها، توی سه شنبه‌ها با موری پیدایش کردم. یادم هست که جایی با همان روان‌نویس سبز مورد علاقه‌ی دکتر الف نوشتمش و چند روز بعدتر دادمش به سیما. حتی یادم هم هست که نرگس چیزکی گفته بود راجع بهش. بعد عکس ماست. من و مامان و ابوالحسن خرقانی و البته شیر. با آقای پدر. نیست توی عکس. اما انگار که می‌بینمش دوربین را گرفته دستش و ما را نگاه می‌کند. از تک و توک عکس‌هایی است که تویشان شکل آدم هستم. آن ته هم آخرین کاغذ شماره‌های ضروری است. گلی و رها و نیما. برای وقتی که جایی باشم و در دسترس نباشم و لازم شود که کسی پیدایم کند. هوم..... هیچ وقت هیچ کدامشان به کار نرفتند. حتی آن روز ِ توی کوه که هوا تاریک بود و شماره‌ام در شبکه ناموجود. چیز دیگری هم هست. طرح من از زن شیپوری-به-دوش ریورا. که بد چیزی به یادم می‌آورد، منتها خوب و بد هست دیگر، باید با همه‌اش ساخت. این طرفی که بچرخم کاغذ دراز کتاب‌هایی است که می‌خواهم بخوانم. آن‌ها که خوانده‌ام خط خورده‌اند و مابقی هستند برای روزهای با بودجگی. با شعری که از لابه‌لای یادداشت‌های مهتا کش رفتم. تنهایی/ می‌آید/ چون عروسی/ نامش دنیاست.... بعدترش هم آواز همیشگی روزهای غمناکی‌ام. که هر بار می‌خوانم بلندم می‌کند از روی زمین و هلم می‌دهد به دویدن....Try once more like you did before,Sing a new song, Chiquitita

اما انگار این بار کسی نیست که برای من بخواند How I hate to see you like this, there is no way you can deny it…. انگار می توانم ندیده اش بگیرم. بد هم نیست این جوری....
Monday, June 04, 2007
می‌دونی اشکال کارم کجاست؟ این جا که هر دفعه که یه زندگی جدید برای خودم می‌سازم، دلم برای اونایی که پشت در موندن می‌سوزه و می‌یارمشون تو بازی. این جوریه که همه‌ی زندگیام مثه هم می‌شن.
Thursday, May 31, 2007
باید گریست. حتی اگر ایمان داشته باشم به این که ساده‌تر از این حرف‌ها هم زن بودنم را تحقیر می‌کنند.


***
کفش‌هایم را شستم. بهانه‌اش گِل آن شب کنسرت گروه خنیا بود. اما فقط این نبود. دیگر وقت شستنش بود. اگر دیر نشده بود.













برای امروزم همین‌ها کافی است. همین "این‌ها" هم برای ثبت در تاریخ است. و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.
Tuesday, May 29, 2007
ساعت از دو و سه عصر که می‌گذره دیگه درس خوندن تعطیله تا اهل خونه شام بخورن و چایی و مراسم تلویزیون و گپ شروع بشه. می‌ره تا دور و ور نـُه. این یعنی فرصت مبسوطی که می‌شه توش وبگردی کرد با چت و مخلفات و البته فیلم دید (که از موهبات فرشته ی مقسم تصویره!) و حرف زد و یقه‌ی آدما رو توی خیابون و کوچه و خونه گرفت و ور زد.

ایده‌ی اون پست پایینی رسماً شده سرگرمی این روزام. گرچه که سابقهه می‌گه به هرچی بیشتر فکر کنی احتمال وقوعش کمتر می‌شه، ولی چون این یکی حتی فکرش هم هیجان‌انگیزه، سابقه رو بی‌خیال شدم و دارم خوش می‌گذرونم.

می‌رم تحصیلات، می‌رم کار، می‌رم خوش گذرونی با حداقل امکانات (یه چیزی مثل پیاده اومدن تا خونه یا سرک کشیدن تو کتاب‌فروشیه بدون حتی یه قرون بودجه‌ی اضافه یا سر زدن به این دختره بعد ده دوازده روز یا رانندگی با دوز معلوم حرص خوردن). زندگی معمولی نیمه‌مطبوعیه. زهرا بست نشسته تو کتابخونه به خر زدن. انقدر که وسوسه شدم فردا کتاب بزنم زیر بغلم و منم برم. وسط این همه .... اینم ایده‌ایه واسه خودش! منتها باید تعهد بدم که حرف نمی‌زنم، گوشیم رو نمی‌دم دستش که بازی کنه، خوردنی در کار نیست و فقط درس... درس.... * ُ **

[*: آقای موسیقی آب گرم، جان من نیا بگی تکراری حرف می‌زنی!
**: این دو تا کلمه‌ی آخری باید به لحن مخصوص احسان خونده بشه، اون جا که رو به غروب نشسته بودیم. شرمنده .... هنوز تکنولوژی خونم اونقدر بالا نیست که بتونم فایل صوتی بذارم و ادا کنم!]

تازگی ها حسود شدم. انقدر که از خودم بدم بیاد.

***
لیوان این آقای قدیمی کلی مایه ی سرحال‌آورده‌شدگیه این وقتا. فقط حیف که باید با دست راست بلندش کرد. به درد من نمی‌خوره!
Sunday, May 27, 2007
از اونجایی که روز نحس تولد من داره به سرعت نزدیک می‌شه و من از ماجرای تولد بازی و کیک و کادو در برهه‌ی زمانی اون روز خاص به شدت فراریم، بحث چگونگی به یاد آوردن نحسیش مدتیه که به انحاء مختلف در جریانه! نتیجه‌ی آخر تا این لحظه این جوریه که قراره من یه ایمیل گروهی بفرستم واسه‌ی همه‌ی دوستام و خبر بدم که فلان روز فلان جا هستم و مثلاً تولدمه. هرکی بیاد ذوق مرگ می‌شم و از این حرفا.
ببینیم این سیستم جواب می‌ده یا نه!
Thursday, May 24, 2007
خب تصمیم اخذ شد. قرار است که بمانم و بجنگم. راستش دیدم که رفتنم دوتا دلیل بیشتر ندارد: تنبلیم می‌آید که تلاش کنم و می‌ترسم از این که نشود که حتی خود احمق زبان‌نفهم ترسویم هم می‌دانم چه ترس بی‌جایی است. قضیه بیشتر از همه‌ی چیزهای دیگر روکم‌کنی خودم است. اصلاً هم هیچ ربطی به این ندارد که غیر از من آدم‌های دیگری هم ممکن بود در تصمیم‌گیری دخیل باشند یا سرانجام رفتن بد بود یا حرف مردم که برای من یکی حداقل شنیدنی است و هیچ وقت خدا نمی‌توانم گوشم را رویش ببندم.
واقع‌بین که باشم همه‌اش یک مبارزه‌ی ساده است. با برنامه‌ی از پیش تعیین‌شده و رقیب کاملاً آشنا. دفعه‌ی اول و آخر هم نیست که پیش می‌آید و قبلاً هم همه جور نتیجه‌ای گرفته‌ام. از خیلی خوب به خیلی بد. این را هم یادم باشد که به اندازه‌ی خود مبارزه، جشن پیروزی و چه طور جشن گرفتن هم اهمیت دارد، شاید حتی با این مذاکره‌ی آخری بیشتر از خود مبارزه.

(مخاطب خاص: حواست هست؟!؟)
Saturday, May 19, 2007
می‌گم در سکوت خبریم. واقعاً هستم؟ نمی‌دونم. انصافاً گوشیه لاله و خبری نیست اما خب تک و توک آدمایی هم بودن که بی‌خبر از روزگارم، سراغم رو گرفتن. چیزی خواستن یا تعارفی کردن. یا حتی فقط پرسیدن خوبی یا نه، که بگم نه.

چقدر دووم میارم رو نمی‌دونم. ماراتن تازه شروع شده. و شمارش معکوس هم. این هم می‌گذره. مثل همه‌ی چیز‌های دیگه. فکر کنم بد نباشه رسماً اعلام کنم که از حالا به مدت یه ماه و نیم سگم. دلم هم مثه خر واسه همه تنگ شده ولی اگه دور و ور من میاین با واکسن هاری بیاین لطفا،ً پاچه می‌گیرم. نگرانم نباشین. عادیمه.


***
آقای پدر رو می‌برم همون کافه‌ی مخصوص چهل میلیون بار تعریف شده. سکوتش نویز داره. شلوغه. آدما هستن و حرف می‌زنن و عکس می‌گیرن و قلیون می‌کشن و می‌خندن. بد نیست اما اون طوری که من می‌بینمش هم نیست. خوبه که حداقل هنوز قهوه‌اش قابل خوردنه.

***
دارم به این نتیجه می‌رسم که تکرار بعضی حرفا هیچ فایده‌ای نداره. زحمت نکشم و خودم رو خسته نکنم سنگین‌ترم. بالاخره آدم هر جوری شده "خوبم" زورکی رو می‌شنوه. انتظارش رو که داشته باشم ضربه‌ی خوردنش توی صورتم درد کمتری داره.

***
تلخم این روزها.
Friday, May 18, 2007
به این بازی‌های اینترنتی حسودیم می‌شد. نوستالژی این بود که وقتی بچه بودیم معمولاً بازیم نمی‌دادن. نه که بد بازی کنم. فقط وقت یارکشی و قرار لی‌لی و وسطی کسی "یادش نبود" من رو هم صدا کنه. اهل خاله‌بازی هم نبودم. این جوری شد که بچگیم با کتاب گذشت.
اینجا ولی دعوتم می‌کنن. اولش ذوق مرگ می‌شدم که هی یکی من به بازی شب یلدا یا بازی آرزوها دعوت کرده. برم بنویسم. ولی بعد یه حس ناخوشایندی داشت. بیشتر به خاطر ین که اون چیزی که دلم می‌خواست نوشتنی نبود و اون که می‌نوشتم کلیشه‌ای و آبدوخیاری از آب در میومد. پدرام راست می‌گه. شده یه جور پنجره باز کردن واسه فهمیدن و شناختن آدمای وبلاگ‌نویس. گاهی روشنفکر بازی. گاهی مسخرگی. منم ترجیح می‌دم که کسی باشه و قهوه‌ای و سکوتی یا مسیری و قدم زدنی که حرف بزنم. دلم می‌خواد آرزوهام یا ترس‌هام و تاثیر گرفتن‌هام رو برای کسی بگم که دلم بخواد بشنوه، نه که این وسط بلندگو بذارم و بگم ملت من از پله‌برقی می‌ترسم.
Saturday, May 12, 2007
درس؟ هان؟ با کدام قاف بنویسمش؟ مهم هم هست؟ باید خواند؟ امتحان آخر ترم... معدل.... نمره؟.... بیخیال. زندگی با ولگردی را خوش است! (من غلط کنم که زندگی با ولگردی رو خوش باشه!)

فعلاً که نشستم پای مونیتور و منتظرم که اهل خونه برن بخوابن. بلکه تاریکی و سکوت کمک کنه و یه کـَمکی بخونم. تازه بلکه! هوس یه نون خامه‌ای گنده کردم. از اون آخر شباییه که بیخودی هی می‌رم و میام و چرت و پرت هوس می‌کنم. فردا یه قرون دوزار جزوه‌بازی به راهه. خیلی هم بدم نمی‌یاد. پول بگیر و جزوه تحویل بده و حرص هم نخور. احتمالاً هم به فرمول همیشه پول دو سه تایی رو من باید بدم. باید یکی رو هم پیدا کنم جزوه رو بذارم گردنش ببره تحویل بده. شاید هم ناچار بشم یقه‌ی بعضیا رو بگیرم که آخر ترم درس بخونن و امتحان بدن. خریت که شاخ و دم نداره. من اصولاً سرم درد می‌کنه واسه این خل‌بازیا!

از درسای این ترمم بدم میاد. یه مشت دری‌وری اعصاب‌خورد‌کن. امروز یادم افتاد که بازم دو تا از کتابا رو ندارم و باید قبل از این که دیر بشه برم بخرم. یادم افتاد جزوه ی یه کلاس خفنم ناقصه و قبل از دررفتن بچه‌ها باید کپی بگیرم. یادم افتاد سیما می‌مونه و سیامک و باید با هم بخونیم و قال قضیه رو بکنیم. یادم افتاد ترم گندیه. تموم بشه این ترم! قراره شیرینی بدم. یادم نرفته دختر جان. هنوز سر حرفم هستم!


***
اعتراف کردم. باور می‌کنی؟ به همین راحتی. یادم نیست اول داد کشیدم سرت یا اول اعتراف کردم. اما گفتم بهت. به همین سادگی بود. همه چیز. یه "می‌ترسم" گفتن که دیگه این همه ادا و اطوار نداره. می‌ترسم. چقدر باور کردی رو نمی‌دونم. به نظرم باور کردی. مهم هم نیست. مهم اون چیزیه که نمی‌دونی. اون که این یه کلمه ی ناقابل رو سال ها قایمش کرده بودم که از دهنم در نیاد. حالا پریده بیرون. واسه این چپونده بودمش ته مغزم که نگم. که نشه ورد زبونم. که احترامش سر جای خودش بمونه. انقدر این‌ور و اون‌ور نگمش که لوث بشه و بیافته گزک دست بقیه. حالا دیگه گفتمش. بازم می‌گم. به هر کسی که بپرسه. به درک که نتیجه‌اش سخنرانی دائمی و تکراری شنیدنه راجع به این که چرا نباید بترسم و چه‌طور نباید بترسم. الانش هم کم از آدما نشنیدم. خیلی وقته که حرفا و راه‌حل‌ها تکراری شدن. می‌ترسم. این جوری بگم خوبه؟ می‌خوام انقدر بگم که حال خودم و همه به هم بخوره از شنیدنش. تا حالا فقط اسم نداشته. کلمه نداشته. وگرنه که همه می‌دونن چه مرگمه. بیا. اینم کلمه‌اش. می‌ترسم. می‌ترسم. جسارتش رو ندارم. جراتش رو ندارم. عرضه‌اش رو ندارم. آشناست اینا؟ همه‌اش یعنی می‌ترسم.



بسه؟ باور کردی؟ باور کردین؟ حل شد؟