ساعت از دو و سه عصر که میگذره دیگه درس خوندن تعطیله تا اهل خونه شام بخورن و چایی و مراسم تلویزیون و گپ شروع بشه. میره تا دور و ور نـُه. این یعنی فرصت مبسوطی که میشه توش وبگردی کرد با چت و مخلفات و البته فیلم دید (که از موهبات
فرشته ی مقسم تصویره!) و حرف زد و یقهی آدما رو توی خیابون و کوچه و خونه گرفت و ور زد.
ایدهی اون پست پایینی رسماً شده سرگرمی این روزام. گرچه که سابقهه میگه به هرچی بیشتر فکر کنی احتمال وقوعش کمتر میشه، ولی چون این یکی حتی فکرش هم هیجانانگیزه، سابقه رو بیخیال شدم و دارم خوش میگذرونم.
میرم تحصیلات، میرم کار، میرم خوش گذرونی با حداقل امکانات (یه چیزی مثل پیاده اومدن تا خونه یا سرک کشیدن تو کتابفروشیه بدون حتی یه قرون بودجهی اضافه یا سر زدن به این دختره بعد ده دوازده روز یا رانندگی با دوز معلوم حرص خوردن). زندگی معمولی نیمهمطبوعیه. زهرا بست نشسته تو کتابخونه به خر زدن. انقدر که وسوسه شدم فردا کتاب بزنم زیر بغلم و منم برم. وسط این همه .... اینم ایدهایه واسه خودش! منتها باید تعهد بدم که حرف نمیزنم، گوشیم رو نمیدم دستش که بازی کنه، خوردنی در کار نیست و فقط درس... درس.... * ُ **
[*:
آقای موسیقی آب گرم، جان من نیا بگی تکراری حرف میزنی!
**: این دو تا کلمهی آخری باید به لحن مخصوص احسان خونده بشه، اون جا که رو به غروب نشسته بودیم. شرمنده .... هنوز تکنولوژی خونم اونقدر بالا نیست که بتونم فایل صوتی بذارم و ادا کنم!]
تازگی ها حسود شدم. انقدر که از خودم بدم بیاد.
***
لیوان این
آقای قدیمی کلی مایه ی سرحالآوردهشدگیه این وقتا. فقط حیف که باید با دست راست بلندش کرد. به درد من نمیخوره!